سالار شهيدان قطعا ترکيبی ناهنجار است . سالار اگر بلند ترين مرتبه سلسله مراتب هر امری در وادی امور انسانی ای که انجامشان معطوف به وجود اراده ای خاص است – مراد از اراده در اين جا تصميم آگاهانه با اشراف کامل به همه عواقب آن است - باشد به ناچار بايد انسجام معنايی خود را با همه مراتب پايين تر که کليت يک سلسله مراتب واحد را شکل می دهند حفظ نمايد.
شهادت در همه اين سال ها که من به خاطرشان می آورم واجد خصلت فضيلت گونه ای بوده است که به ياری همين انتساب – که محل جدل فراوان است به گمانم – قدرت انکار نقادانه را از مخاطبان اش سلب کرده است. اينکه می گويم انکار نه آنکه انتقاد لزوما به انکار منجر می گردد بلکه صحبت بر سر انکاری است که مبانی اش را وام دار تفکر انتقادی است که بر پايه چارچوب های فکری و بنيان های نظری مستحکم بنا گرديده است.
شهيد در مقطع تاريخی مشخصی ، بنا بر هدفی که مجموعه آموخته ها و اعتقاداتش به آن راهبر می شوند در شرايط پيرامونی بسيار خاص که می تواند طيف وسيعی از عوامل جغرافيايی ، فشار های اجتماعی ، وجود برخی اجبار های خارج از کنترل و عوامل تهييج کننده بيرونی را شامل شود کشته می شود. عدم انطباق شرايط حاضر با هر يک از بندهای پيشتر گفته شده قادر است اصل جامعيت فضيلت و قابليت تعميم دهی آن به همه اعصار را از شهادت سلب کند و همه اين ها بدين معناست که شهادت فقط و تنها فقط برای مجموعه آدميانی که در همان شرايط زيستی و در دايره همان محدوديت ها می زيسته اند فضيلت به شمار می رود. انسانی که خود را با هواپيما به ساختمانی عظيم می کوبد بی شک برای آدميانی که نظريه پرداز چنان عملی بوده اند شهيد محسوب می گردد و احتمالا نسل اندر نسل در ميان همان جماعت اسطوره شجاعت و ايثار خواهد بود اما برای ديگران هم آيا همين گونه است ؟
حسين و يارانش ، همه کسانی که پيش از او در جنگ های خونين و نبرد های نابرابر ديگر و همه کسانی که در طول 8 سال جنگ خودمان کشته شده اند برای گروه های اجتماعی خاصی که تعين تاريخی ويژه ای دارند شهيد محسوب می گردند. من از نسل هيچ کدام از آنها نيستم و حق دارم فضيلت بودن شهادت شان را به نقد بگذارم. احتمالا کسانی خواهند بود که با خواندن اين يادداشت خواهند گفت که اگر آنها نبودند تو الان راحت و بی خيال – که نيستم البته – پشت کامپيوتر ات ننشسته بودی و ارزش ها را لگد کوب نمی کردی. هر نسل در موقعيت تاريخی ويژه ای زيست می کند و اين شرايط زيست منحصر به فرد فرصت های منحصر به فردی هم به زيست کنندگان آن موقعيت تاريخی می دهد. موقعيت ها يکه اند رفتار ها نيز هم. حق نقد رفتار گذشتگان برای نسل های آينده محفوظ است همچنان که آيندگان نيز از حق شان نخواهند گذشت و اگر فضيلت اين چنين نسبی و محدود به شرايط زمانی و مکانی باشد چرا عده ای بايد از تعميم آن فضيلت به دورانی که شرايط تاريخی حاضرش بر اعتبار آن فضيلت مهر انقضا می دهد از حقوق ويژه ای برخوردار باشند.
حسين سالار شهيدان همان محدوده تاريخی است. به تشييع اجساد به جا مانده از جنگ ما چه ؟
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:29  توسط نيما
|
اين روزها خيابان های شهرم ، شهرهاشان، ليز است . يعنی خيلی ها ليز می خورند ، همان سر خوردن ، خيلی ها را ديده ام که سر خورده اند خيلی را هم شنيده ام که ليز خورده اند. هوش بالايی نمی خواهد پيش بينی اين موضوع که خيلی های ديگر هم ليز خواهند خورد. حتما همه آنهايی که ليز خورده اند با باسن پايين نيامده اند. خيلی ها در ميانه راه چرخشی به خود داده اند و با دست پايين آمده اند – در مورد خوش شانسی شان در مورد نشکستن دست هاشان صلاحيت نظر دادن ندارم – خيلی ها هم همين که يک پايشان هوا رفت نمی دانم چه شد که نيافتند . خيلی ها آن را خواست خدا خواهند دانست ، خيلی ها ترکيب غريب و نافهميدنی عوامل محيطی که اگر گوشه ايش می لنگيد مغزها بود تا الان که ضربه آلود شده بود – ملتفت هستيد که به نظريه اثر پروانه ای اشاره می کنم – خيلی ها هم که اصلا انگار هيچ ، هيچ اتفاق نيافتاده است، می گذرند و دو قدم آن طرف تر ليز که خوردند اگر دست داد می گويند شانس آوردم لگنم نشکست.
نه فقط اين روزها که گاه و بی گاه ، امروز و هر روز گونه ها ليز است. سرسره بازی اشک است بی دغدغه با باسن پايين آمدن و لگن شکستن و پيری و پوکی استخوان و جوش نخوردن و آبرو ريزی و ضايع بازی – اين آخری را آورده ام که نمونه ای باشد اين متن از نثر مدرن .
ليز را نبايد حتما در خيابان آغشته به برف چند روزه که حالا ديگر يخی شده است خورد . ليز را می شود سر و ته بر روی مبل با مغزی رو به پايين که خون لاجرم می دود درش با مجله ای باز به روی فرش و تلويزيونی که بلندگويش کويتی پور می خواند و صفحه اش تبليغ سينه بند – سوتين – بزرگ کننده و کوچک کننده و فرم دهنده سينه و نمی دانم چه چيز ديگر که باسن را هم فرم می دهد زير نويس می کند – تصادف حيرت آور آن است که شايد اين نمی دانم چه چيز فرم دهنده باسن به کار آنهايی می آمد که با باسن زمين خورده اند در اين روزهای مملو از ليز و حيرت آورتر آن است که بعضی ها همچنان لق لقه زبان می کنند که از زندگی روزمره که نمی شود به خدا رسيد آقا- خورد.
آندری گرز و همسرش دورين گرز – که هردو نام مستعار است – با نام های اصلی ژرارد هرست و دورين نمی دانم چه را هفت جد پيش از من هم نمی شناخته است. اما وقتی قادر باشی سر و ته روی مبل با مجله ای باز بر روی فرش ليز بخوری حتما جزء آن جد هايی خواهد بود که بعدها بگويند از هفت جدشان يکی می شناخته اين دو نفر را.
« به زودی 82 ساله می شوی. شش سانتی متر آب رفته ای و بيش از 48 کيلو نداری. با اين وصف هنوز زيبا ، باوقار و خواستنی هستی و بيش از هميشه دوستت دارم. ». در هنگام نوشتن جملات قبل آندری گرز داشت سر می خورد. ليز می خورد سرخوشانه در عشق.
« به پليس خبر دهيد، پا به طبقه بالا نگذاريد.». در هنگام نوشتن جملات قبل که بر روی در ورودی چسبانده شده بود. آندری و دورين احتمالا از سرسره بازی شان دقايقی و شايد هم ساعاتی گذشته بود.
دورين سرطان داشت. در حال احتضار بود يعنی داشت می مرد. يعنی گويا علم پزشکی پيش بينی کرده بود که چيزی نمانده است به آن. آن يعنی مرگ.
دورين فيلسوف بود. همنشين ژان پل سارتر بود – اين قسمتش به من ربطی ندارد البته - . ليز خورد آگاهانه. با يکديگر ليز خوردند. با دورين که از فرط عشق به او با يکديگر خودکشی کردند. سرسره بازی آخر.
وقتی که ليز می خوردند آندری 85 ساله بود و دورين 84 ساله.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 0:53  توسط نيما
|
۱- مشغله صرفا نبايد معطوف به يک امر بيرونی باشد؛ امری که عينيتی خارجی دارد و از ما رفتارهايی برای ارضای مقتضياتش طلب می کند. مشغله می تواند معطوف به يک امر درونی نيز باشد؛ امری که نه تنها عينيتی خارجی ندارد بلکه در همان فضای ذهن هم از مرز يک کليت دوست داشتنی فراتر نمی رود.
فهرست های ذهنی غالبا پرند از مواردی که از آنها به « علاقه مندی » ياد می شود. مواردی که گاه سال ها در قواره همان علاقه مندی صرف باقی می مانند و هيچ گاه از مواردی ذهنی به اولويت هايی حقيقی و زنده تغيير قالب نمی دهند.
2- « وجدان » در فهرست واژه های ابهام آميز زبان قطعا رتبه بالايی دارد. اينکه « وجدان » چيست و در قلمرو معنايی خود چه مصاديقی را پوشش می دهد و ساز و کار بروز پديده « عذاب » در اين حوزه چيست از آن دست پرسش هايی اند که احتمالا بی شمار پاسخ صحيح و در عين حال غير فراگير دارند. کاربرد مشترک واژگانی از قبيل وجدان که فاقد هر گونه عينيت مجسم و دقيق اند به عقيده ام چيزی جز يک ساده سازی اجتماعی نيست. اينکه همه می پذيريم قلمرو معنايی شخصی واژگانی از اين دست در موقعيت هايی با يکديگر هم پوشانی دارند. همين هم پوشانی کافيست.
3- « عذاب » صرفا به واسطه ناکامی در انجام يک مسئوليت حرفه ای و يا اخلاقی به وجدان تحميل نمی شود. « وجدان » ، همچنين الزاما در رابطه ای انسانی دو سويه دچار عذاب نمی شود. اگر تغيير وضعيت و گذار از فهرستی ذهنی به فهرستی از اولويت های حقيقی و زنده را امری « مطلوب » بدانيم ، قطعا ناکامی در اين مسير به يک نارضايتی هميشگی می انجامد. عذاب وجدانی که در پيوندی ناگسستنی با احوالات روزانه قرار می گيرد.
حذف مواردی که تجربه نشان می دهد در آينده نزديک از صورت کلياتی ذهنی به مواردی زنده و عينی تغيير وضعيت نخواهند داد از بار اين عذاب می کاهد.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 21:10  توسط نيما
|
1- پا در هوايی وضعيت پيچيده ای است . اينکه ندانی آينده چه شکلی به خود خواهد گرفت و حال را هم با خيال وهم آلود آينده سپری کنی . حرف گذشته را هم نزنيد . گذشته هم چيزی نيست مگر « حالی » که اکنون ديگر سپری شده است و تصوير وهم آلود آينده در گذشته را به « حال » موجود پيوند زده است که باز سرشار است از همان خيالات وهم آلود.
لحظات هستی مان در شرايط حاضر آميختگی غريبی دارد با ابهامی فراگير با سايه ای چنان سنگين که يافتن روزنه اميدی هر چند کوچک تا حد ذوق زدگی به وجد می آورد آدم را.
2- گاهی فکر می کنم که پديده ها در اين فضای حاکم گاه دچار تغييرات ماهوی می شوند. اگر « انتظار » را گذاری بدانيم از وضعيت موجود به وضعيتی که بناست در آينده به وقوع پيوندد و وقوعش به واسطه نوعی آگاهی – از هر مجرايی که حاصل گردد – برايمان « محتمل » می نمايد ، من اکنون به صورت ويژه ای از انتظار دچار شده ام که از کل مجموعه آنچه مفهوم انتظار را شکل می دهد صرفا وجه تعليقی اش را در بر دارد. اينکه دائما در وضعيت ويژه ای از انتظار به سر می برم بدون آنکه بدانم آن وضعيت آتی محتمل اصلا چه می تواند باشد. آيا حداقل می توانم اميدوار باشم که در اين وضعيت با کسی شريک هستم ؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:56  توسط نيما
|
1- راننده آژانسی از تصادف خود با دو معتاد می گفت. دو معتادی که به روايت او آنقدر در اين باتلاق فرو رفته بودند که اميدی به بازگشت شان نمی رفت. راننده نقل می کرد که تصادف بيش از آنکه ناشی از يک « تصادف » حقيقی باشد حاصل اقدامی آگاهانه از سوی آن دو معتاد بوده است – با ماجراهايی که قبل و بعد از اين روايت شنيدم بيش و کم يقين دارم که برداشت او چندان هم نادرست نبوده است - . ظاهرا دو معتاد ، جوان بودند. با نسبت دايی و خواهر زاده که مجموع سن شان به سختی با سن يک انسان ميان سال برابری می کرده است. تصادف به شکستن لگن و دنده و دررفتگی انجاميد. دادگاه با آنکه قاضی اش اعتراف کرد که اين تصادف سومين پرونده تصادف آن دو در دادگاه بوده است بنا بر قانون ديه ، راننده آژانس را به پرداخت شش ميليون و هفتصد هزار تومان ديه محکوم کرد. رانند آژانس پرايدش را فروخت و چيزی هم خود بر آن افزود و ديه را پرداخت کرد.
2- آقای « ص » بهايی ويکی از اعضای حلقه ای است – اطلاق لفظ حلقه اقدامی کاملا شخصی و از آن روست که باور کرده ام شرايط پر فشار اجتماعی که بر اقليتی خاص تحميل می شود به همبستگی اعضای آن گروه اقليت ياری فراوان می رساند- که اعضايش همگی بهايی اند. همه شان را نمی شناسم و آنانی را که می شناسم عرفا « خوب » هستند. بهايی ها چنانچه بر بهايی بودنشان اصرار ورزند حق تحصيل در دانشگاه های داخل را ندارند و اصولا – چنانچه روايات اعضای اين حلقه را معتبر بدانيم – در قياس با اکثريت اصلا دارای حقی نيستند.
آقای « ص » فرزندش را در تصادفی از دست می دهد. دادگاه با استناد به بهايی بودن آقای « ص » او را مشمول برخورداری از ديه کامل مرد مسلمان نمی داند. آقای « ص » با آنکه قاضی دادگاه از او می خواهد با اعلام مسلمان بودن از حق ديه بر خوردار شود از اين عمل سرباز می زند. آقای « ص » فرزندش را از دست می دهد بدون آنکه حتی يک ريال غرامت دريافت کند.
3- به نظر می رسد در دستگاه ارزش گذاری اجتماعی حاکم ، « مسلمان » بر چسب مميزه همه افرادی است که از حقوق شهروندی برخوردارند. در اين نظام ارزش گذاری، تلف شدن انسانی خسارت تلقی می شود که مسلمان باشد. چيزی غير از اين است؟
+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 0:19  توسط نيما
|
برخورد های تصادفی با افراد گوناگون گاه به انتقال داده هايی از جهان پيرامون می انجامند که گستره ای از واکنش های متفاوت را بر می انگيزند. واکنش هايی از جنس بی خبری يا بی خبری موقت از آنچه که اطرافمان رخ می دهند و يا واکنش هايی از جنس شگفتی ، ناباوری و گاه تهوع و اشمئزاز.
چندی پيش به عنوان پيامد حضور در جمعی از افراد ، به پسر بچه ای 4-5 ساله برخورد کردم که شيطنت « پسر بچه وارش » - با آن دندان های جلويی بيرون زده اش – به بالا رفتن از سر و کولم انجاميد. پس از دقايقی مادر پسر بچه آمد و با وساطتی مادر گونه – و به گمان خود برای آرامش من – به اين غائله کودکانه پايان داد و از او خواست تا شعر انگليسی را که در مهد کودک ياد گرفته بود – يا بهترش به او « ياد داده بودند » - برايم بخواند. شعری روايت منظومی بود از سوره قدر. او خواند و من به اين تکرار مکانيکی کلمات گوش کردم. شعر انگليسی تمام شد و نوبت به ترجمه فارسی همان شعر رسيد كه او خواند و من گوش کردم و تمام نشد اين بازی و نوبت به اصل عربی آن رسيد. آن را هم گوش کردم. تشويق اطرافيان بود که می آمد و آخه آخه گفتن هايشان که لابد معنايش ستايش از عملکرد بی نظير آن پسر بچه بود.
اگر به اين موضوع معتقد باشيم که آن کودک در بحرانی ترين سنين تاثير پذيری قرار دارد ، اين چه فاجعه ای است که در حال رخ دادن است ؟ آيا واقعا هيچ چيز ديگری برای آموزش وجود ندارد که کار به ارائه اين مفاهيم – آن هم در سطحی ترين و سخيف ترين شکل ممکن – می کشد ؟
اگر باور داشته باشيم که دريافت دينی از هستی – مانند هر برداشت ديگری – تنها وتنها از مسير بلوغ فکری و تجارب شخصی می گذرد و جز آن هرچه باشد تحميلی است و حاصل تزريقات بيرونی ، آيا اين گونه رفتارهای آموزشی سواستفاده و حشيانه ای از ذهن آماده پذيرش کودکان نيست ؟
پی نوشت : محض نمونه ماجرای اين استدلال را بخوانيد: در دوران سربازی در پاسخ پرسشی که از روحانی – با کاربرد عام اين واژه البته – کلاس های عقيدتی – سياسی در مورد حکم مسلمان بودن کودکی که در يک خانواده اسما مسلمان به دنيا می آيد و اينکه اگر او در آينده به هردليلی از پذيرش اسلام سر باز زند چه بر سرش می آيد پرسيدم اين استدلال به من ارائه شد : کودکی که در يک خانواده مسلمان به دنيا می آيد مسلمان فطری است. مانند ماهی که در آب به دنيا می آيد و جز در محيط آب در جای ديگری نمی تواند زندگی کند. – استدلال را ببينيد-.آيا با حاکميت چنين نگاهی باز هم بايد از اين گونه رفتارهای آموزشی در ابتدايی ترين سطوح تعجب کرد ؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:0  توسط نيما
|
چند خطی که خواهند آمد برشی است از مصاحبه ملوين استرن با تس گالاگر بيوه ريموند کارور:
تس گالاگر : زندگی با شوهر اول ام از اين نظر که در کاری که می خواستم انجام بدهم با روی گشاده برخورد می کرد عالی بود. اما حق با شماست ، نويسنده نبود. ولی مشوق خوبی بود و در چارچوب روابط مان آن چه را می خواستم انجام بدهم به بهترين شکل اش انجام می دادم. اما ری ، - می دانيد که قبل ازازدواج با کارور با ميشل بورکهارد شاعر ازدواج کردم و ازدواج با ری سومين ازدواج من بود – من با او پس از مدتی زندگی مشترک ازدواج کردم. چون تنها آن وقت بود که توانستم اعتماد به نفس ام را به دست بياورم. در واقع پس از شکست در دو ازدواج قبلی مايل بودم روابط مان جنبه ی قانونی به خودش نگيرد. فکر می کردم اگر قرار است اين رابطه دوام داشته باشد ، بايد دليل دوام اش چيزی غير از ماده های قانون باشد. البته وقتی که رسما با هم ازدواج کرديم من آرزو کردم کاش خيلی پيش تر اين کار صورت می گرفت. به نوعی سرکش شده بودم. می خواستم چيزی شبيه سارتر و دوبووار باشيم
پی نوشت 1 : اين برش از مصاحبه از کتاب فاصله و داستان های ديگر با ترجمه مصطفی مستور آورده شده است. فکر می کنم ترجمه های مستور از داستان های کارور در حد فاصل ترجمه فرزانه طاهری و اسدالله امرايی قرار می گيرد.
پی نوشت 2 : زندگی مشترک پيش از ازدواج ( يا اصلا بدون ازدواج ) يا همان cohabitation هم مقوله بحث انگيزی است. در فرصتی مناسب تر می پردازم به آن.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 14:15  توسط نيما
|
1- حتی اگر انسان ها به تعيين اولويت در فعاليت هايشان معتقد نباشند و باری به هر جهت گونه پيش ببرند فعاليت هايشان را ، اين تعيين اولويت در فرآيندی ناخودآگاه و خود به خودی حضورش را در سرتاسر مجموعه فعاليت ها تحميل می کند به ويژه اگر بخشی از اين فعاليت ها در ارتباط تنگاتنگ با منافع هر کسی غير از خودمان – و البته بسيار عزيز- باشند. و اين گونه می شود که می توان روزها و روزها اصلا وبلاگ ننوشت.
2- تغيير وضعيت از رنج به خوشی يا برعکس ممکن است فارغ از رخدادهای فيزيکی حقيقتا موجود رخ دهد. به اين معنا که در جايگاه ناظری بيرونی ، ممکن است بدون وقوع هر گونه تغيير حقيقی در وضعيت همه عناصری که بر هم خوردن تعادلشان وضعيت افراد ديگر به عنوان حلقه های رابط اين مجموعه را تحت تاثير قرار می دهد افراد خود را در وضعيت هايی رنج بار و يا شادی آفرين بيابند. اين تغيير سريع وضعيت بيشتر ناشی از نا آگاهی ، کم آگاهی و يا وجود ابهام در وضعيت ديگران است. فقدان درک جامع از وقوع حقيقی يک پديده و يا چگونگی وقوع يک پديده به نتيجه گيری ها و قضاوت هايی کاذب می انجامد که جايگاه با ثبات افراد را – هرچند که « با ثبات » مفهومی به شدت نسبی است – را به موقعيت هايی متزلزل تبديل می کند.
پی نوشت : نمونه هوشمندانه چنين پديده ای در فيلم کوتاه « طوفان سنجاقک » اثر شهرام مکری به تصوير در آمده است. فيلم نشان می دهد که چگونه فقدان اطلاعات کافی از کليت يک پديده به قضاوت ها و نتيجه گيری های يکسره نادرست می انجامد.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 23:26  توسط نيما
|
۱- قضيه از يک بی خبری شروع می شود. بی خبری که ناشی از نا آگاهی علمی است. چيزی از اين دست که ما نخواهيم توانست به ماهيت عملکرد يک بيماری دست بيابيم مگر آنکه قلمرو پزشکی را کمابيش شناخته باشيم. اين قضيه آغاز ديگری هم دارد. اين بار چيزی از اين دست که خود قلمرو پزشکی نيز از ابهام مبرا نيست. حوزه ای که بخش عمده ای از استدلال هايش – اگر بتوان نام استدلال نهاد بر آن – بر پايه مشاهدات آماری بنا شده است. نوعی استقرا. يعنی آنکه اگر نشانه هايی به وجود يک بيماری خاص تعبير می گردند به آن دليل است که فراوان نمونه هايی بوده اند که همين نتيجه را به بار آورده اند و اين يعنی آنکه همواره استثنا می تواند وجود داشته باشد. استثنا خط باريکی است که اميد را از قطعيت رنج بار وجود يک بيماری متمايز می کند. خطی بسيار باريک.
2- قضيه از يک بی خبری شروع می شود. بی خبری از آنکه بر سر يکی از بی شمار حلقه های ارتباطی مان چه خواهد آمد. شکل بی رحمانه تر قضيه آن است – اگر وابستگی های عاطفی در آن حلقه ارتباطی چندان پر رنگ نباشد – که بر سر ما به عنوان حلقه ای از اين شبکه در هم تنيده چه خواهد آمد. پيگيری خواسته های فردی و ارضای تمايلات شخصی در غالب موقعيت ها ما را در وضعيتی کور نسبت به ماهيت همبسته حلقه های ارتباطی قرار می دهد. اشکال در يک حلقه ، تعادل شبکه را بر هم می زند و عدم تعادل ، حلقه های ديگر را به تغيير وضعيتی سوق می دهد که تعادل از دست رفته را جبران کند. در اين تغيير وضعيت همواره حلقه هايی وجود دارند که وضعيت تو را نيز تغيير دهند. اين همبستگی تحميلی رنج آور است.
3-قضيه از يک بی خبری شروع می شود. بی خبری از آنکه چگونه گذار بين دو وضعيت کاملا متمايز زنده بودن و مرده بودن در کوچکترين واحد زمانی – اگر چنين چيزی اصلا وجود داشته باشد – رخ می دهد. اين بی خبری اثر دوگانه ای دارد. اثری که دو وضعيت کاملا متمايز خوش بينانه و بد بينانه را خلق می کند. برای تک تک افراد ، فارغ از شبکه های ارتباطی شان و به عنوان واحد هايی منفرد ، نا آگاهی از زمان مرگ به گمانم مترادف با اميد به زندگی است. بی خبری از « کی می رويم ؟ » شکل ديگر « فعلا هستيم » است. هستيم وزندگی می کنيم. برای تک تک افراد اين بار در اتصال با تمام حلقه های ارتباطی شان ، اين بی خبری لرزه می اندازد بر تن گاهی. اينکه اگر فلانی نباشد ، اگر فلانی بميرد ، اگر فلانی کشته شود.
4- قضيه از يک بی خبری شروع می شود. بی خبری از اينکه آيا راهی برای گسست از اين شبکه زجر آور وجود دارد ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:53  توسط نيما
|
سرخوشی تنها به قلمرو شخصی افراد بستگی ندارد. قلمرو اجتماعی وسيع تری نيز همواره وجود دارد که هر تحرکی در آن می تواند بر وضعيت روانی آدم ها اثر گذار باشد. وضعيت های روانی همچون شادی ، سرخوشی و هر آنچه که در کليت اش از آن با عنوان « روحيه خوب » ياد می شود بخش بزرگی از عينيت اش را وامدار تعاملات اجتماعی افراد با يکديگر و روابط شخصی افراد با اجتماع است. وضعيت اجتماعی-سياسی بی ثبات علاوه بر اثرات مستقيم و ملموسی که بر وضعيت زندگی افراد دارد، در سطحی ديگر به ايجاد وضعيت های روانی ناخوشايندی می انجامد که ممکن است در بستر خصلت هميشگی عادت ، در وهله اول چندان آشکار و قابل تامل به نظر نرسند ولی در طی زمان به عادت هايی نهادينه تبديل گردند ( و اين موضوع شايد و فقط شايد يکی از دلايل بی عملی و انفعال بخش بزرگی از افراد باشد ).
ادبيات اجتماعی-سياسی اين روزها مملو از واژگانی چون « برخورد » ، « هاله ای از ابهام » ، « اخراج » ، « دستگيری » ، « لغو » ، « تعليق » ، « احضار » و « مجوز » است. هر چند که حضور هر روزه و پرشمار اين کلمات نشان از تضاد دارد و تضاد زمزمه پويايی و تغيير است اما آيا واقعا در اين فضا ترکيب « روحيه خوب » کارکرد خود را حفظ می کند ؟
پی نوشت : در اين فضای نه چندان روحيه بخش، تماشای انيميشن کوتاه و نبوغ آميز « تعادل » لحظاتی جدا می کند آدم را از اين وضعيت و غوطه ور می کند در لذت کشف يک اثر هنری.
تعادل از ويکی پديا
تعادل از imdb
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 12:59  توسط نيما
|