لبه پريده فنجان : اول
مرد خیلی ناگهانی تصمیم گرفت خودش را بکشد. ما از اینکه چرا آن مرد خیلی ناگهانی تصمیم گرفت خودش را بکشد چیزی نمی دانیم. خیلی هم مهم نیست. چو ن آن مرد خیلی " ناگهانی " تصمیم گرفته بود خودش را بکشد. یک چیز دیگر را هم نمی دانیم . اینکه چرا آن مرد قرص برنج را انتخاب کرد. انسان های زیادی را ندیده ام که تاگهانی تصمیم به خودکشی گرفته باشند. شاید اصولا اگر آدم خیلی ناگهانی تصمیم به خودکشی بگیرد قرص برنج را انتخاب کند. آن مرد قرص برنج را خورد. یعنی بلعید. مرد همانطور که خیلی ناگهانی تصمیم گرفته بود خودش را بکشد به همان سرعت هم پشیمان شد. زنش را خبر کرد. تمامی آنچه را که ناگهانی رخ داده بود برایش شرح داد . زن خیلی سریع ( احتمالا خیلی خیلی سریع ) او را به بیمارستان رساند. اینجا باز هم چیز هایی هست که نمی دانیم. مثل اینکه بر آن زن تا حاضر شود چه گذشت و یا آن مرد آن دقایق را چگونه تاب آورد. در بیمارستان ( آ ) پزشک از او پرسید از زمان خوردن قرص چه قدر گذشته است ؟ باز هم نمی دانیم که آن مرد دقیقا چه جوابی داد. ولی پاسخ هر چه بود آنقدری نبود که هنوز مرد را به کام مرگ فرستاده باشد. پزشک توضیح داد که شانس او بسیار کم است ولی اگر می تواند خیلی خیلی سریع خود را به بیمارستان ( ر ) برساند. سریع خود را به بیمارستان ( ر) رساندند. پزشک بیمارستان ( ر ) از او پرسید از زمان خوردن قرص برنج چه قدر گذشته است؟ باز هم نمی دانیم که آن مرد دقیقا چه جوابی داد. ولی پاسخ هر چه بود پزشک او را نشاند و برایش ( احتمالا به آرامی ) توضیح داد که در حقیقت دیگر هیچ کاری نمی توان کرد. آن قدر از زمان خوردن قرص گذشته است که برای بازگشت دیر شده باشد. آن مرد احتمالا نشست ، منتظر ماند و مرد. او جز اندک انسان هایی بود که ورود مرگ را خیلی آگاهانه به انتظار کشید و با هوشیاری تمام زندگی اش را از دست داد.
-این یادداشت بر اساس یک ماجرای واقعی نگاشته شده است.
-قرص برنج تركيب خطرناكي از فسفيدهاست (فسفيد آلومينيوم) كه جهت جلوگيري از آفت زدگي برنج انبار شده مصرف مي گردد.
موج دوم
اين برخی ها را ببینید:
برخی وقايع تلخ تر از آنند که حقیقی به نظر آیند.
برخی وابستگی ها شدید تر از آنند که به پذیرش در آیند.
برخی قدرت ها ساده تر از آنند – فقط در شکل – که دست نیافتنی به نظر برسند.
فکر می کنم این طبیعی ترین عمل غیر ارادی ذهنی مان باشد که گمان می بریم وقایع تلخ، ما را از شمول خود خارج می کنند.
نمی دانم چند سال پیش ، که پدر يکی از دوستانم مسخره تر از آنچه که او و ما و هر آنکه به سلامت عقلی اش با درصد کمی از خطا می توان اعتماد کرد گمانش را می برد درگذشت، اطمینان دارم که آن دوست ، لحظاتی برق آسا را در خلا گذراند. لحظاتی منفک از جهان خارج ، همراه با هجوم گرمایی کنترل ناپذیر به سر و صورت و احتمالا همراه با این پرسش که مگر بابای من هم می میرد؟
این مگر ها را ببینید :
مگر مادر من هم می میرد!؟
مگر می شود پدرم سکته کند!؟
مگر می شود مادرم از سرطان سينه بميرد!؟
مگر می شود روزی خواهرم در تصادف اتومبیل در دم جان سپارد!؟
مگر می شود برادرم در روزی احتمالا آفتابی که با دوستانش به قصد تفریح بیرون زده است در سبقتی نا به جا ، شاخ به شاخ مرگ شود!؟
من می دانم و دیگران هم می دانند که روزی پدرانمان ، مادرانمان ، خواهر و برادرمان خواهند مرد. این را صریح می گویم چون در رخدادشان هیچ پرده پوشی نیست. تلخی این تصورات آنقدر زیاد است که گاهی که در متن گفتگو های دوستانه مان صرفا به قصد شوخی طرف مقابل را که می تواند عاشقانه دوستمان داشته باشد به مواجهه با مرگ خود وادار می کنیم با پاسخ هایی از جنس خفه شو و زهرمار روبه رو می شویم.
در آیین بودا آمده است جهان رنج است و رنج زاییده دلبستگی است.
پدرم دوستی دارد که پدرش همین آخر ها درگذشت. پدر آن دوست پدر به داشتن اخلاقی دمدمی مزاجی ، پرخاشگر و رفتاری دور از آنچه رفتار متمدنانه می توان نامیدش شهره بود. شاید اگر چند روز پیش از مرگش، مخاطب آن دوست پدر می شدی و در شکل خودمانی اش روابط خانوادگی حول پدرش را " انگولک " می کردی می توانستی خشم و پرخاشگری نسبت به رفتار های توجیه نشدنی پدر را ببینی.
چند روز بعد از آن چند روز فرضی ، که پدر آن دوست پدر مرد ، آن دوست پدر آنقدر گریه کرد و آنقدر عمیقا غمگین شد که این پرسش با خزشی نامحسوس به ذهنم آمد که واقعا ماهیت وابستگی چیست ؟
اگر وابستگی نمودی اندامی داشت احتمالا چیزی شبیه آلت تناسلی می بود. همیشه حاضر ، همیشه انکار شده ، همیشه مهم.
در متون هاتا یوگا آمده است : کنترل بر ذهن و پرانا ( تنفس ) ، کنترل بر ويريا ( منی ) است.
وابستگی تنها نمود عاطفی ندارد. تک تک جزئیات زندگی روزمره می توانند موضوع وابستگی و دلبستگی باشند. نوع لباس پوشیدن ، آرایش مو ، غذا خوردن ، روش های برخورد ، عادات خواب ، علایق و نمی دانم بی شمار مورد دیگر همگی مشمول وابستگی اند.
چند روزی است سعی می کنم با دست چپ بنویسم. نیاز به گفتن نیست که راست دستم. دنیای عجیبی است. امتحان کنید. ببینید چطور بدیهی ترین رفتار ها جایشان را به راحتی به بغرنج ترین عملیات می دهند.
کنترل وابستگی سخت است. زندگی می تواند کشف راه های کاهش دلبستگی باشد .
در آیین ذن آمده است آن هنگام که چای نوشیده می شود در آن لحظه که چای بر لبان آن که می نوشد می نشیند هیچ فاصله ای بین تجربه و تجربه کننده نیست. آن چه هست تهیتی است که نشان از یگانگی کامل دارد. معنای حقیقی تجربه که نشانی از دوئیت در آن نیست.
لحظاتی که به فرونشستن موج های لرزان چای در فنجان می گذرد دلهره شیرین درک واقعیت یگانگی است.گاهی اوقات چای در فنجان از لرزشی خفیف به تلاطمی هراس آور گذار می کند . و این روی دیگر دلهره است . دلهره ریختن و سوختن.
زندگی نوسان دلهره هاست.