لبه پريده فنجان
کولاژ: هدايت ، ناصرخسرو و ديوانگی
1- گاهی اوقات از سر اجبار يا آنچه که " رودربايستی " می خوانيمش ، وظايفی بر عهده آدم گذاشته می شود که انجام دادنشان چيزی جز رفع تکليف نمی تواند باشد. چندی پيش بود که همکاری از من خواست برای پسرش " تحقيقی " انجام دهم.- بماند که اين واژه " تحقيق " بی گمان چيزی غير از آن تحقيقی است که عرف بين المللی است و همگان بر سر ارج نهادن بر آن توافق دارند – موضوع آن بود که معلم آن پسربچه از آنها خواسته بود " تحقيقی " در مورد يک نام آور ايرانی ادبيات انجام دهند. اين " نام آورادبيات " هرکسی می توانست باشد. نمی دانم چرا آن وقت که مسئوليت اين کار به من محول شد ، ناخودآگاه و خيلی برق آسا صادق هدايت به ذهنم آمد. در گشت و گذار نه چندان مسئولانه ام در فضای وب ، به دفتر هدايت رسيدم و کوتاه آنکه بالاخره مجموعه ای جمع آوری شد و اين تکليف اجباری " رفع " شد. مدت ها بود که ، کتاب هايی از مجموعه آثار هدايت در کتابخانه ام وجود داشت. کتاب هايی که از کارتن هايی قديمی در اتاق زير شيروانی خانه مادربزرگ بی خبر به امانت برده بودم. چاپ کتاب ها قديمی است، کاغذهايش به زردی می زند و بوی کهنگی می دهند.همان وقت ها آنها را خوانده بودم. اتفاق خاصی برايم رخ نداده بود؛ به سادگی خوانده بودم و گذشته بودم. اما اين مسئوليت اجباری کششی مرموزانه در من ايجاد کرد. اين بار آن اتفاق خاص رخ داد. خواندم و نتوانستم بگذرم.
در لابه لای خطوط داستان ها ، نشان از جرقه هايی نبوغ آسا ديده می شود. درک گسترده او از مناسبات حاکم ، شگفت انگيز است. گاهی چنان کثافت حاکم را زيرو رو می کند که به طرز مبهوت کننده ای مشمئز کننده است. ريا کاری عميق جماعت ايرانی در پوشش مذهب و خرافه پرستی در کنار لحظات تلخی از روابط انسانی ، بخشی از آن چيزی را تشکيل می دهند که دوست دارم " خود آزاری دوست داشتنی " بناممشان. ردپای اين خصوصيات هنوز هم عميقا ديده می شود. حال گيرم کمی مدرن تر.
2- مدتی است « ديوانگی » به واژه محبوبم تبديل شده است. ديوانگی ، به معنای گذر آگاهانه از محدوديت های اجتماعی موجود.
مسافرتی حداقل دو هزار دويست فرسنگی ( چيزی بيش از سيزده هزار کيلومتر ) برای کسی که بيش از 900 سال پيش زندگی می کرده است بدون شک او را واجد شرايط « ديوانگی » به همين معنا می کند. ناصر خسرو ديوانه بود.
کشف شخصی من از او ، باز به يک تصادف بر می گردد. مسافرت مادر، دعوت برای شام از سوی يکی از اقوام – احتمالا برای آنکه از گشنگی نميريم – و نگاهی کنجکاوانه به کتابخانه.
در ابتدای اين کتاب نقشه ای از مسير سفر آمده است. نيم نگاهی بر آن نقشه خود به معنای ديوانگی است. از بلخ تا مکه.
از او بخوانيد:
شبی در خواب ديدم که يکی مرا گفتی : « چند خواهی خوردن از اين شراب که خرد از مردم زايل کند ؟ اگر بهوش باشی ، بهتر .» من جواب گفتم که « حکما جز اين چيزی نتوانستند ساخت که اندوه دنيا کم کند. » جواب داد که « بيخودی و بيهوشی راحتی نباشد. حکيم نتوان گفت کسی را که مردم را به بيهوشی رهنمون باشد، بلکه چيزی بايد طلبيد که خرد و هوش را بيفزايد. » گفتم که « من اين از کجا آرم ؟ » گفت : « جوينده يابنده باشد. » و پس سوی قبله اشارت کرد و ديگر سخن نگفت.
3- هدايت و ناصرخسرو هر دو ديوانه بودند. شايد زندگی کشف راه های ديوانگی باشد.
موج
زمان شخصی
تو می پنداری
که شبی تنها خفتن و به زاری گريستن
چه مايه دير گذر خواهد بود؟
موتوتوشي
1- ويترين ساعت فروشی مکان جالبی است. همه عقربه ها می چرخند و همه آنها در اين گردش يک مکانيزم مشخص را تجربه می کنند. تجربه ايستادن پشت اين ويترين ها هنگامی عمِق تر می شود که بدانیم تک تک اين ساعت ها بر مچ افراد گوناگون می نشينند. برای همه آنها عقربه يکسان می چرخد. اعداد بی رقابت پشت سر گذاشته می شوند. تقسيم بندی ها يکسان است. اگر فرض بر اين باشد که اين ساختار معيوب نباشد ، همه ما تجربه مشترکی از گذر زمان داريم. اين زمان ، زمان مشترک است .زمان عمومی. اينکه همه بر سر اين مساله توافق داريم که از ساعت 7 صبح تا 7 شب ، 12 ساعت است ، 720 دقيقه است و نمی دانم هر قدر ثانيه...
2- آخرين مهمانی خيلی برق آسا تمام شد. خيلی ساده، به اين دليل که خوش گذشت. درک گذر زمان تنها به چرخش عقربه ها بستگی ندارد. ادراک درونی زمان چيزی است که می تواند اين گذر را به پديده ای خوشايند و يا ناخوشايند تبديل کند. می تواند پاره های زندگی را به مجموعه هايی قابل تحمل و يا بی نهايت کسالت بار و تمام نشدنی تبديل کند. تجربه درونی زمان به وقايعی بستگی دارد که آگاهانه و يا نا آگاهانه و يا خود خواسته و يا تحميلی در بستر زمان مشترک رخ می دهند. اين زمان ، زمان شخصی است. افزايش اين زمان هميشه ممکن است خوشايند نباشد. يک کلاس در س کسالت آور ، محل کاری بدون جذابيت و يا اصولا بی کار بودن و بسياری وقايع ديگر که بسته به مجموعه خصوصيات شخصی هر انسان می تواند متفاوت باشد ، نمونه هايی از تجربه کسالت بار گذر زمان اند.
3- غوطه وری در افکار و خيال پردازی عموما تجربه ای از کاهش زمان شخصی است. مقدار مشخصی از زمان متعارف ناگاه در اين غوطه وری می گذرد بدون آنکه احساس درونی آن تجربه ای ناخوشايند باشد. ولی تجربه خوشايند گذر زمان الزاما به معنای سودمند بودن اين گذر نيست. افزايش زمان شخصی، می تواند به استفاده سودمندتر از همان مقدار مشخص زمان متعارف تعبير گردد. درک آگاهانه دقايق ، مجموعه زندگی را به چيزی ناب تبديل می کند. مثال آگاهانه نديدن دقايق می تواند تماشای فيلمی باشد که وسطش تخمه خورده ای ، حرف زده ای ، با موبايلت ور رفته ای و هزار کار ديگر و خلاصه آنکه فيلم را نديده ای.
4- کاهش ناآگاهانه زمان شخصی به آن می ماند که شير آب را باز گذاشته ای و آب می رود و تنها بخش کوچکی از آن حجم رفته به کار آمده است و حجم آب رفته را نمی بينی. درک ما از حجم آب رفته به همان اندازه است که از آن بهره برده ايم. باقی رفته است و درک نشده است. زندگی به همان شير آب می ماند.