موج
يادداشتی در باب فلسفه « بابا ول کن ! » و « زنده ايم شکر ! »
1- می دانم که انگيزه نوشتن اين مطلب يک واکنش احساسی است. واکنشی احساسی به يک برخورد غير انسانی و غير متمدنانه. برخوردی که هر چند مدتی از آن می گذرد ولی گاه وبيگاه رو می آيد و آزارم می دهد.
2- شرح اين برخورد دشوار است چه شرح آن به توصيف همه مختصات فضای کلی آن نياز دارد که مسلما توصيف اين جزئيات فضای رخداد، کاری دشوار است. همين قدر بدانيد که موضوع بر سر در خواست يک شاگرد ( بخوانيد دانشجوی سابق ) از يک استاد دانشگاه بود برای رفع يک ابهام علمی. نتيجه اين درخواست پاسخی بود به غايت از سر بی تفاوتی و تحقير آميز. چيزی شبيه به « غلط کردی » و از اين دست عبارات.
3- اين برخورد صرفا يک نمونه است. مشتی به نمايندگی از خروار خروار رفتار تحقير آميز و غير دوستانه ( بخوانيد غير انسانی ) حاضر در ساختار روابط حاکم بين استاد و دانشجو در محيط های دانشگاهی مان. می دانم که اين ادعا بر هيچ داده آماری متقن ومستندی استوار نيست ولی اين را نيز می دانم - واين را از شهادت دوستانی ( که تعدادشان هم به هيچ وجه کم نيست ) می دانم که تحصيل در بيش از يک دانشگاه را تجربه کرده اند - که جمع آوری اطلاعات آماری در اين حوزه - اگر اساسا عملی باشد - به نتيجه خيلی متفاوتی نخواهد انجاميد.
4- چند سال پيش ( البته اين چند سال پيش چندان هم دور نيست ) در همان دوران دانشجويی من ويکی از دوستانم ، کاری تحقيقاتی - اگر بشود تحقيقاتی ناميدش - بر سر موضوع روابط استاد - دانشجويی را آغاز کرديم. پروژه ای که بنا بود بعد ها در نشريه ای دانشجويی در دانشگاهی ديگر به ميزبانی روزبه به چاپ برسد که البته هرگز هم به سرانجام نرسيد. حاصل آن کار نيمه تمام ، چندين ساعت مصاحبه از استادانی بود که در يک خصيصه عمده با يکديگر اشتراک داشتند: همگی شان بخش عمده ای از دوران تحصيلی شان را در کشوری غير از ايران طی کرده بودند.
در مجموعه پرسش هايی که برای مصاحبه ها انتخاب کرده بوديم دو پرسش به نظرمان اساسی تر آمد:
1- سطح احترام و صميمت موجود در روابط متقابل دانشجو واستاد
2- نگاه جنسيتی به دانشجو
همگی آن استادانی که مخاطب اين پرسش ها بودند در توافقی بی نظير اذعان کردند که ساختار روابط حاکم در محيط هايی که حداقل خودشان در آنها تحصيل کرده بودن سرشار از صميمتی توام با احترام بين دانشجو و استاد بوده است. پديده ای که فقدانش به شکل آزار دهنده ای در محيط های خودمان محسوس است. در پاسخ به سوال دوم...بگذريم.
5- جماعت ايرانی ، اعتراض را نمی شناسد. خصوصيات حاکم بر فضای سياسی-اجتماعی کشور، انفعال را به عادتی نهادينه در همه بدل ساخته است. ملت ايرانی بر اين باور است که با ورود به هر نظام اجتماعی خردتر، همواره حق با ديگری است و يا بهترش حق با او نيست. اعتراض جز در غرولندهای احساسی زود گذر و پرخاشگری های فردی تعبير ديگری ندارد. ما اعتراض مدنی را بلد نيستيم. ما باور نداريم که حق برخورداری از احترام متقابل، حقی مسلم است. ما از حقوق مان به سادگی می گذريم.
6- دانشگاه يک نظام اجتماعی خرد است. چيزی شبيه به يک نظام کاستی با دو طبقه عمده که هر کدام اهداف ، منافع و روابطی ويژه دارند. شايد دشواری بيش از اندازه ورود به دانشگاه - دست کم تا همين چند سال پيش - دانشجويان را به نوعی محافظه کاری دچار کرده باشد. رفتاری که جهت گيری عمده آن حفظ دستاورد به هر قيمتی حتی به قيمت گذشت از حقوق پايمال شده اجتماعی است. اين رفتار شکاف بين اين دو طبقه دانشگاهی را عميق تر کرده است.
احترام وصميميت در عين حفظ فاصله اجتماعی خصيصه هر جامعه رشد يافته امروزی است. پس گرفتن اين حقوق پايمال شده نياز به جنبش دارد. چيزی شبيه به جنبش دفاع از حقوق انسانی دانشجويان.
موج
عادت ، زبان و سکس
1- برخی پديده ها آن قدر آشکار و علنی اند و آنقدر در زندگی روزمره تک تک افراد به کار گرفته می شوند که از فرط عيان بودن، فرصت انديشيدن درباره شان را از ما می گيرند. اين همان اثر نامطلوب عادت است. عادت همواره موجب می گردد که پديده ای دائمی را به حکم هميشگی بودنش بپذيريم و فرصت کنکاش برای يافتن چرايی آن را از خود دريغ کنيم.
2- گمان نمی کنم پديده ای عادی تر از زبان وجود داشته باشد. اشاره به موارد کاربرد زبان قطعا کار بيهوده ای است. استفاده از اين ابزار آن قدر بديهی است و احيانا آنقدر پيش پا افتاده است که احتمالا هرگز در مخيله مان هم نمی گنجد که شبکه ای از روابط بسيار پيچيده در پس اين پديده روزمره نهفته باشد. حضور زبان آنقدر فراگير است که در طی زمان حتی ممکن است منجر به تغيير جهان بينی افراد گردد. به اين معنا که افراد قواعد مربوط به کارکرد زبان را می پذيرند و در چارچوب اين قراردادها شکل رابطه خود با جهان پيرامون را تنظيم می کنند.
3- برخی واژگان ممنوعيت زبانی دارند. فحش ها را ببينيد. کلمات عاميانه ای که به آلت تناسلی زن ومرد اشاره می کنند را در نظر بگيريد. حوزه واژگان مربوط به روابط « نامشروع » را به خاطر آوريد. قطعا اين فهرست را می شود بسيار طولانی تر کرد. يک بار ديگر به لفظ « نامشروع » دقت کنيد. عدم مشروعيت يک تصميم اجتماعی - تاريخی است. شکل روابط خانوادگی در جامعه ما در طول تاريخ برخی از روابط را غير مجاز شمرده است و قطعا صحبت در اين رابطه نيز معمولا با دعوت به سکوت همراه بوده است. رابطه دوطرفه زبان - اجتماع رابطه ای هميشگی است. جامعه تصميم می گيرد، اين تصميم در زبان نمود پيدا می کند و زبان روابط اجتماعی را کنترل می کند. اين رابطه ای دائمی است.
4- نگرش جوامع به مسائل همواره دستخوش تغيير است. نمونه آشکارش حوزه نوظهور دانش جنسی است. اگر زمانی کنکاش در مورد شکل برقراری رابطه جنسی بين زن و مرد همواره دچار همان ممنوعيت های اجتماعی بوده است اکنون حضور خود را به عنوان حوزه ای از تفکرات بشری تثبيت کرده است. رابطه جنسی که به حداکثر لذت ختم شود و از آسيب های جسمی وروانی به دور باشد آرزوی کمتر بازگو شده ولی قطعی اکثريت انسان هاست.
5- صحبت از روابط جنسی در شکل نوين اش به ورود به حوزه های ممنوع زبانی نياز دارد. نمونه اش را در اکراه آشکار رسانها ( به ويژه رسانه های دولتی ) در کاربرد واژه کاندوم می توان ديد. اکراه اجتماعی و به طبع آن خلق تابوهای زبانی به ما کمتر اجازه می دهد تا بی واسطه و آشکار به صحبت در باب اين گونه موضوعات بپردازيم.
6- عادت های زبانی را می توان تغيير داد و عادت های اجتماعی را هم. زندگی شايد یافتن راه های تغيير باشد.
موج
يادداشت های پراکنده: مطالبی در باب الهام، تمسخر و حقارت
1- مرز باريکی بين الهام از دستاورد ديگران و سرقت فرهنگی وجود دارد. ولی شکی نيست همگان امکان تجربه همه چيز را ندارند و از اين روست که فکر کردن بر سر پديده هايی که ديگران زودتر از تو به آن انديشيده اند و آن را عرضه کرده اند به روندی اجتناب ناپذير برای درک بهتر جهان پيرامون تبديل می شود. در حقيقت نديدن نکاتی که ديگران - به هر طريقی - ديده اند و تو آن را نديده ای چيزی نيست جز غفلتی مغرورانه و ناديده انگاشتنی کاذب.
درک واقعيت وفهم جهان اطراف بی شک به تجربه شخصی و کنکاش فردی نياز دارد، ولی اين درونی سازی شخصی هرگز به معنای الهام نگرفتن از نکاتی که ديگران گوشزد می کنند نيست.
نمی دانم برای تک تک ما چند بار اتفاق افتاده است که مطلبی ، يادداشتی ، نکته ای و يا هر چيز ديگری از اين دست را در آثار ديگران ديده باشيم و افسوس خورده باشيم که چرا تاکنون ما « به اين فکر نيافتاده ايم ». ولی بر اين باورم که می توان با تلاشی اندک اين افسوس را به فرصتی طلايی برای پيگيری مسيری تبديل کرد که ديگران زودتر از ما به آن قدم گذاشته اند.
درک واقعيت به کشف نياز دارد. کشف دستاوردهای ديگران هم يکی از آنهاست.
2- Dubai One شبکه تلويزيونی ماهواره ای است که از امارات پخش می گردد. اين شبکه که تا همين اواخر با نام One TV برنامه های خود را عرضه می کرد چندی است که به Dubai One تغيير نام داده است. اين که می گويم « برنامه های خود » واژه« خود » چندان ربطی به توليدات داخلی آن کشور نداشت. اين شبکه همانند همتای عربستانی خود يعنی مجموعه شبکه های mbc اصولا برنامه ای توليد نمی کنند بلکه صرفا توليدات آمريکايی را خريداری می کنند و نهايتا با اضافه کردن زير نويس به تصاوير و سانسور برخی صحنه های لابد مستهجن به پخش آنها می پردازند.
اماراتی ها سالهاست که از دستاورد ديگران استفاده می کنند. در مکالمات هر روزه، بارها ديده ايم زمانی که مسير صحبت به طريقی به امارات و به ويژه دبی و پيشرفت خارق العاده و افسانه ای آن کشيده می شود در پاسخ های ديگرانی که مخاطبمان هستند واژگانی آلوده به تمسخر و استهزاء نصيبمان می شود که « عربند ديگر. پول دارند. پول نفت. پول می دهند ديگران کار می کنند ». قطعا روبنای موضوع هم همين است. ولی موضوع به اين سادگی ها هم نيست. اماراتی ها چندان مثل ما در گير صفات کاذبی مانند « دستاورد ملی » ، « غرور ملی » ، « دستان توانمند داخلی » ، « غيور مردان عرصه علم ودانش » و از اين جنس ترکيبات ساختگی بی محتوا نيستند. آنها سالهاست که دريافته اند اگر خود نمی توانند سرمايه شان را جز در زندگی اشرافی قبيله وار خود به کار گيرند می توانند ديگرانی را به کار گيرند که اين مسير را سالها با موفقيت پيموده اند. و خلاصه آن می شود که دبی در قلب صحرای سوزان پيست اسکی می سازد، جزاير مصنوعی خلق می کند، پيشرفته ترين شبکه متروی جهان را در دست احداث دارد، به بهشت سرمايه گذاران تبديل می شود و رويای المپيک را در سر می پروراند.
one TV به Dubai ONE تبديل شده است و اين چرخش عنوان تنها در نام خلاصه نمی شود. Emirates' news ، سرويس خبری است که تنها به امارات می پردازد. به رفتار اماراتی ها. به هويت ملی شان که سالها در سايه ای از ابهام قرار داشت و اکنون آرام آرام به سمت آن پيش می روند.
برای بسياری از ما واژه « عرب » مترادف با « نفرت » است. سوسمار خوری اطلاق عاميانه جا افتاده ايرانيان است به آنها. اينها همان هايی هستند که بندر عباس 50 سال پيش که سرزمينی به غايت محروم بود را ييلاق خود می دانستند و پرندگان شکاری خود را در آن پرواز می دادند. سوسمارخورها جلو زده اند.
3- در آخرين بخش اخبار Emirates' news ، گزارشی از دمای هوا در چند شهر حوزه خاورميانه و برخی نقاط ديگر پخش می شود. دبی ، شارجه ، ابوظبی ، اسلام آباد ، کراچی ، لندن ، دوحه و... . نامی از تهران نيست . حقارت بار نيست ؟
لبه پريده فنجان
عزاداری برای امام سوم يا بزنيم بيرون يه حالی بکنيم.
1- نسل امروز ايرانی تجربه شادمانی دسته جمعی ندارد. اصولا سالهاست که ايرانيان حتی در انديشيدن به تجربه های جمعی محافظه کارانه عمل می کنند و اين محافظه کارانه عمل کردن چندان هم بی دليل نيست. سالهاست که همه ما تجربه های جمعی مان را به خفا برده ايم و به حکم در خفا بودنش محدود به عده خاصی کرده ايم. عده ای از خاصان که می دانيم حضورشان بی خطر است، تاوانی ندارد و بعد ها گريبانگيرمان نمی شود. هيچ يک از ما به خاطر نداريم که همراه همان عده خاص در کنسرتی خيابانی شرکت کرده باشيم، در فستيوالی فرهنگی سرخوشانه از اين سو به آن سو رفته باشيم و يا آغاز سال نو را در خيابان به شادی نشسته باشيم . کمتر پيش آمده است که دسته جمعی و با « خيالی آسوده » به کوه رفته باشيم و از ترس « به هم خوردن » برنامه بيم ناک نبوده باشيم. هرگز پيش نيامده است - البته می دانم که در شرايط فعلی اين فکر بيش از حد بلند پروازانه است - در خيابان و در حضور مردم رقصيده باشيم. و به ياد نداريم بسياری ديگر را. ما تقريبا همواره سرکوب شده ايم و سرکوب را درونی کرده ايم. انديشه مصلحت گرايانه حکم می کند که در سرکوب ، محافظه کارانه عمل کنيم و ما محافظه کار شده ايم.
2- آنچه که از تاريخ به ما انتقال داده شده است می گويد امام حسين وهفتاد و دو نفر از همرزمانش در نبردی نابرابر - البته می توان بر سر اين نابرابری و راه های اجتناب از آن هم بحث کرد - در روز دهم ماه محرم از تقويم قمری به شکل بی رحمانه ای قتل عام شده اند. اين واقعه يک تراژدی تاريخی است. شکی در آن نيست.
امام حسين کشته شده است و چيزی که مهم است اين است که گراميداشت اين روز به فرصتی بی خطر و « مجاز » برای حضور دسته جمعی تبديل شده است. حکومت از حضور مردم استقبال می کند - به دنبال انگيزه های اين استقبال نباشيد - و ما سرکوب نمی شويم. گراميداشت اين روز تمام ويژگی های يک کارناوال حقيقی را با خود حمل می کند. نماد ها ، تصاوير، ابزار منحصر به فرد ، تحرک و از همه مهم تر ديده شدن توسط ديگران.
در غياب فرصت های شادمانی و حضور اجتماعی ، وجود چنين کارناوالی به غنيمتی گرانبها می ماند. و چنين می شود که سياه پوشی ها از ادای احترامی اجتماعی به يک تراژدی تاريخی به پيش نياز حضور در چنين گردهمايی بدل می شود. نمادها تحريف می شوند و آن مجموعه از نمادها که اثر ديداری قدرتمند تری دارند بيشتر ارج نهاده می شوند.موسيقی در چرخشی ناگهانی به نوحه تبديل می شود و در نوحه ها نيز ردپايی از آثار هيپ هاپ و تکنو يافت می شود و در نهايت آنچه بر جا می ماند ملغمه بی محتوايی است که زمينه تاريخی از آن به کلی حذف گرديده است. در حقيقت حضور در چنين کارناوالی ، نوعی فرصت را غنيمت شمردن است. اين کارناوال عرصه شادی است. عزا ؟ حرفش را هم نزنيد.