تبليغاتX
موج های لرزان چای در فنجان

 

مادرم سبزه سبز می کند همواره ، نه برای خودمان فقط که برای ديگران هم. اين سالها سبزه هايش هميشه « خوب در آمده اند ». ديگران که می گويم فک و فاميل اند. می آيند که ببرند سبزه هايشان را ، ذوق زده می شوند و من در مرز باريک تظاهر وذوق زدگی حقيقی بند بازی می کنم.

مادرم می گويد اين سال ها، گندم ها خوب نبوده اند مثل سالهای پيشتر. جان ندارند. انگار که خوره افتاده باشد به جانشان از درون. به پوکی رسيده اند. انگار که در ميان شان ، اين سال ها ، کسی آمده است که فلسفه پوک گرايی را ترويج کرده است که سبز نشدن ما به آنها چه مربوط که غم مان باشد محافظت از خودمان. احتمالا چيزی شبيه دم را غنيمت شمردن. اين روزها کمتر پيش می آيد که با گندم ها به صحبت بنشينم. از جريان های نويشان خبری در دست ندارم چندان.

اين روزها  خانه پر از مگس های کوچک شده است. می گويند نشانه بهار است. می چرخند در خانه، نمی دانند کجا بايد بنشينند. در حقيقت سرگردانند. شايد به خاطر « کوچکی » شان باشد. اينکه هنوز به پختگی نرسيده اند و از اين حرفها. می گويند نسل جديد مگس ها ، همين کوچک ها ، گرايش تاريخی شان به مدفوع کم شده است. آمده اند طرف شيرينی ها. نسل قديم شان را زياد نمی بينم که کنکاش کنم در اين موضوع. گاهی مگس هايی می بينم ازاين معمولی ها، خرمگس مدت هاست نديده ام.

ماهی قرمز هايمان مانده اند از دو بهار گذشته. نه اينکه شرايط زندگی شان ايده ال باشد ، مانده اند در ظرفی ساده ، گوشه آشپزخانه ،بی طبيعت ، بی سنگ ، بی جريان آب. زندگانی را همين گونه می گذرانند. گاهی می آييم و غذايی می ريزيم از ارتفاع. آنها هم هميشه خورده اند. فروتن اند. اعتراضی ندارند. در دايره ظرف شان ، اين سالها ، چرخيده اند. فقط چرخيده اند.جز به غريزه احتمالا نمی فهمند آمدن بهار را که اصلا طبيعتی ندارند که نشانه هايش را آشکار کند برايشان.

خوانده ام سال ها که حرارت از جای گرم تر می رود به جای سردتر.مثل آبشار که از ارتفاع می ريزد. سرازير می شود رو به پايين. مثل قضيه دست ها می ماند که می خواهم شان اين روزها. دست هايش را می گويم.که بگيرم در دستان خود. که اگر دست هايم سرد باشند بگويم چه گرم است دست هايت و او بگويد چه سرد است دست هايت و اگر دست هايش سرد باشند بگويم چه سرد است دست هايت و او بگويد چه گرم است دست هايت. لذت ببرد ، لذت ببرم ، لذت ببريم. اين روزها اين اختلاف حرارت را کم دارم.

بر فراز سرنوشت دايره وار ماهی قرمزهايمان ايستاده ام. يکيشان نيمه جان است. نوای شعر می آيد از دور ، نه آنقدر دور ، دور به قدر اتاقی ديگر،

يکی دو روز ديگر از پگاه

چو چشم باز می کنی

زمانه زير و رو

زمينه پر نگار می شود

ضربه ای می زنم به ظرف آهسته، با پا. موج بر می دارد دايره آب. ماهی تکانی می خورد. چند ثانيه شنا می کند، انگار که هيچ بوده باشد آن سکون مرگبارش. بار ديگر نيمه جانش می رود. باز سکون.

نگار من

اميد نو بهار من

لبی به خنده باز کن

ببين چگونه از گلی

خزان ما بهار می شود

بار ديگر هم ضربه ای می زنم با پا ، آهسته. دوباره هيچ می شود آن سکون. چيزی نمانده است که غريزه اش ببويد آمدن بهار را. شايد زنده بماند، شايد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 20:59  توسط نيما  | 

دوستی از شيوه پختن قورباغه می گفت. اصلا هم نمی دانم آن چه که می گفت تا چه مرتبه به واقعيت نزديک است و در حقيقت دوست هم ندارم که به واقعيت نزديک نباشد.می گفت برای پختن قورباغه ، آن را زنده در ديگی پر از آب می اندازند و حرارت می دهند به آب. می گفت آن ابتدا که آب سرد است قورباغه سر حال است ، می رود به چپ و راست و خوش خوشانش است. می گفت جريان پيوسته انرژی آب را که به 25-30 در جه می رساند قورباغه کمی آرام می گيرد ، کمی شل می شود و ديگر نمی رود به چپ و راست آنجور که می رفت. چهلمين درجه آب که آمد ، او می گفت ، قورباغه ديگر آرام است ، نه اينکه مرده باشد که زنده است. نوعی نشئگی. نوعی پذيرش ، سازش با جريان بی توقف انرژی که اصلا نمی تواند درک کند از کجا می آيد. او می گفت و می گفت ، به اندازه 60 درجه ديگر گفت. وقتی صدمين هم آمد آب ديگر جوشيده است. عاميانه اش قل قل می زند. قورباغه مرده است. پخته شده است و آماده ميل شدن.

در اين ميان شايد باشند قورباغه هايی انگشت شمار که نشئگی مرگبار را از پيش دريابند و سر به تقلای خروج بگذارند.

خوب نگاه کنيد، قورباغه نشده ايم ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 13:4  توسط نيما  | 

 

از آن دوران که « دل خوش » را با واحد هايی سنتی مثل « سير» می سنجيدند تا امروز که « دل خوش » را بنا بر گونه گونی امروزين کاربردش با واحد هايی مدرن از جنس کيلوبايت و مگابايت بر ثانيه ، نسبت سايت های آزاد به هر هزار سايت موجود ، نسبت روشنفکران موجود به کل زندانيان زندان اوين ، تعداد سنگ های ارسالی به خطا رفته در ثانيه به سمت زنانی که تا گردن در خاک فرو برده شده اند، نسبت سرهای چماق نخورده به کل سرهای موجود ، ميزان انحراف از هويت فرهنگی بر حسب درجه و بی شمار واحد ديگر می سنجند سال های زيادی می گذرد.

در اين  سال ها ، آسمان بسياری از روزها آبی بوده است ، حال همه مان هم خوب بوده است.البته استثنا هم همواره وجود دارد. گاهی شکل جهش يافته ای از آنفولانزا از عربستان و چچن و افغانستان آمده است و احوالمان را مکدر کرده است. گاهی عزيزی ، دوستی کسی در گذشته است و خوشی دل مان به ميزان قابل توجهی « افت » کرده است. البته اين موضوع چندان هم نگران کننده نبوده است. اين افت ها همواره جبران شده اند. البته بوده اند روزهايی که آسمان شان آبی آبی نبوده باشد. گاهی آسمان ابری بوده است و گاهی هم باد وزيده است. سردمان شده است. دوباره گرممان شده است. باران هم آمده است.خيس شده ايم و البته بعد ها دوباره خشک شده ايم. تک وتوک برفی هم آمده است. گاهی اين برف سنگين بوده است و دست هايمان تا مرز يخ زدگی رفته اند. آدم برفی هايمان را هم چند نفر نامرد عوضی خراب کرده اند. هويج دماغ شان را خورده اند.فشار روحی وارد شده است بهمان.همان برف ها آب شده اند و اصلا برفی نماند تا چند نفر نامرد عوضی دماغ هويجی شان را مزدورانه غارت کنند. صرف نظر از هوا چند هزار نفری هم در اين بين، کس و کارشان را در تصادف از دست داده اند.البته چند هزار نفر در قياس با هفتاد ميليون قابل اغماض است. اصولا خيلی چيزها قابل اغماض است. هميشه اين نکته برايم مبهم مانده است چرا برخی افراد بيهوده تلاش می کنند از مسائل قابل اغماض ، مسائل غامض بسازند. به گمانم يک نوع مرض است . اين ها همان هايی هستند که از دورانی که دل خوش را « سير سير» می دادند تا حالا هيچ تغييری نکرده اند. يک مشت آدم عقب افتاده دگم. اينها دايره نگاهشان مثل همان سير محدود است. خيال می کنند ده هزار و هزار و چهل و اينها هنوز هم انگولک می کند آدم ها را.خيلی از مسائل قابل اغماض است. آسمان هم آبی است، حالمان هم خوب است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 12:46  توسط نيما  |