1- روزبه مختصر و جامع گفته است از آنچه می خواهيم انجام دهيم.شايد دقيق ترين تشبيه ، خمير بازی باشد. خمير در دستمان است و ور می وريم با آن تا برسيم به شکلی مطلوب. آرزوهاي ابتدايی مان - تا اين مرحله که پيش رفته ايم - شايد مصداق های سنگ بزرگ باشند که همواره نشانه نزدن بوده است. به همين سبب بود که کاملا غير رويايی رفتار کرده ايم. هانطور که روزبه گفته است اين کار از طرح تا اجرا و ارسال اولين مطلب يک هفته هم به طول نيانجاميد. وبلاگ انگليسی مان را می گويم.
2- نوشتن به يک زبان ديگر سخت است. هر چند ساليان هم باشد که صرف زبان کرده باشی اما باز نوشتن چيز ديگری است.گذشته از آن نوشتن به يک زبان ديگر – اگر نوشتن به زبان مادري دغدغه باشد برايت – به خلق آثاری مصنوعی می ماند. انگار که اثر مال خودت نيست. از جای ديگری آورده ايش. ولی ضرورت گاهی می تواند تمام اين ها را به احساساتی کاذب بدل کند. که برای ما اکنون اينگونه است.
3- حداقل در حرف، سنت دعوت به انتقاد در کشورمان سنت کم سابقه ای نبوده است. در پيشگفتار هر کتابی صاحبنظران دعوت شده اند تا انتقاد هايشان را در آغوش باز پديد آورنده جای دهند اما اين که اين آغوش تا کی باز مانده است يا می ماند همواره ابهام وجود داشته است. خيلی واضح است که کارمان بی اشکال وچه بسا کم اشکال نخواهد بود. ما آغوش انتقادی مان به راستی باز است. دريغ نکنيد.
4- اميدوارم در آينده ای همين نزديکی ها همه آن آرزوهايی که در اين موقعيت سنگ های بزرگند خرده سنگ هايی گردند که سرخوشانه پرتاب شان کنيم به سوی آينده ای بهتر.
5- بخوانيد ما را THE LAND OF NOD
در جستجو هايم برای نسخه دانلودی قطعه عشق سرعت از گروه کيوسک به اين مطلب بر خوردم. انتقادی است بر محسن نامجو که خواندنش صرف نظر از همه شيفتگی يا نفرت ناگزيری که او به بار می آورد – معتقدم محسن نامجو از آن دسته هنرمندانی است که کار هايش پس از همگانی شدن احتمالا موضع گيری های سياه و سفيدی را تجربه خواهد کرد – خالی از فايده نخواهد بود.
کپی غير مجاز از آثاری که ديگرانی پيشتر خلق کرده بودند گويا سابقه و ابعاد وسيعی دارد. بخوانيد پلاجاريسم را از ويکي پيديا.
پی نوشت : اميدوارم در نوشتن اين مطلب دچار همان درد کپی برداری نشده باشم. به هر تقدير منبع اقتباس را از قلم نينداخته ام.
اين يادداشت را به دعوت روزبه می نويسم.
اين روزها که به آرزوهايم فکر می کنم آنها را بی شمارتر و شايد دست نيافتنی تر از هر زمان ديگر می يابم. تا آنجا که حتی نمی دانم مرز خيال پردازی و توهم و آرزوی دست يافتنی کجاست. گاهی اوقات فکر می کنم که شايد دچار نوعی بيماری شده باشم. بيماری آرزو. سندروم خواسته های متعدد يا چيزی شبيه به آن. به هر حال اين هايی که خواهند آمد قطعا در زمره آرزوهايم هستند. آرزوهايی که کمابيش دست يافتنی ، شخصی و اين جهانی هستند و در نظر بگيريد معذورات معقول را برای بيان آرزو های خيلی شخصی تر.
1- . . .
2- مدتی است که احساس می کنم جای شکلی از هنر در زندگی ام به شدت خالی است. هر چند که مصرف کننده و مخاطب پر و پا قرص هنر هستم ولی « هنری داشتن » چيزی است متفاوت به اندازه فاصله زمين تا آسمان. گاه گاهی ناخنکی به عکاسی می زنم. آرزويم اين است که فرصت و توان مالی کافی برای پرداختن جدی تر به عکاسی داشته باشم. دوربينی خوب بخرم و عکس بگيرم و عکس بگيرم و عکس بگيرم.
3- به مقوله زبان به شدت علاقه مندم. انگليسی ام بدک نيست. ساليان است که در جريانش قرار دارم. ولی باز هم مدتی است احساس می کنم دانستن تنها يک زبان خارجی کافی نيست. آرزويم اين است که يک يا دو زبان خارجی ديگر را ياد بگيرم. فراموش کردن لذت ناب برقراری ارتباط با آنانی که از « آن سوی آب » می آيند نشدنی است.
4- آرزويم اين است که در زندگی به مجموعه ای منسجم از باورها و اعتقادات دست يابم که نام من روی انها باشد.نوعی فلسفه شخصی يا جهان بينی اختصاصی.
و دست نيافتنی ترين شايد
5- آرزويم اين است که دوره ای در زندگی آنقدر تامين باشم که بی هيچ دغدغه فقط کتاب بخوانم ، فيلم ببينم ، موسيقی گوش کنم ، بنويسم ، ترجمه کنم ، عکس بگيرم ، يوگايی که خيلی دوستش دارم را تمرين کنم ، سفر کنم. کافيند همين ها نه؟
هستند بسياری ديگر از آرزوها که نوشتنشان خميازه بر دهان ها می آورد و ننوشتنشان عذاب وجدان. آنها باشند برای بازی بعد شايد. بازی آرزو 2 : آرزو هايمان برای يکديگر.
منتظر خاطره های وحيد می مانم.
اگر تبديل جک های کوچه بازاری به ديالوگ هنر فيلنامه نويسی است،
اگر تف کردن شعارها به صورت مخاطب بيان چند لايه مفاهيم در پس نشانه هاست،
اگر لودگی و هرزگی و آويزان شدن به باد وشکم و آلت تناسلی ( به کنايه از شجاعت ) طنز محسوب می شود،
اگر فروش دوميلياردی نشان شعور هنری مخاطب است
و
اگر سينما فراموشخانه سوابق سياه باشد
اخراجی ها ، بی شک ، يک شاهکار سينمايی است.
پی نوشت: بازی آرزو را دير ديدم. باشد برای مطلب بعد به زودی زود.
تهيه فيلم بابل برای من چيزی کمتر از نيم دلار هزينه برداشت. مبلغی که بيشتر به شوخی می ماند تا هزينه ای برای ديدن اثری که حجم عظيمی از تلاشی فکری و انسانی در پس آن نهفته است. کم نيستند دستفروشانی در گوشه و کنار خيابان که با نازل ترين قيمت ها اين آثار را عرضه می کنند و در شرايطی دست به اين عمل می زنند که کوچکترين تناسبی با شرا يط معقول ارايه آثار هنری ندارد. و کم نيستيم مايی که با انگيزه ای به غايت قابل توجيه – مگر آنکه کسی يافت شود که پيگيری آثار هنری را امری مذموم بداند – مشتريانی هستيم برای اين سازو کار عرضه.
اين مشکل از همان نقطه آشنا و ديگر نخ نما شده عدم التزام قانونی به حفظ حقوق آثار بين المللی نشات می گيرد و بديهی است که برقراری اين التزام خود به مجموعه ای از زير ساخت های اساسی نياز دارد که اصلا نمی دانم تامين آنها تا چه اندازه زمان بر خواهد بود.عدم وجود مجرايی قانونی و محافظت شده برای ورود آثار بين المللی – جز برخی معدود – ما را به گونه ای بد عادتی نسل هم دچار کرده است. هرچند که اين روزها به ياری دی وی دی ها و انواع فرمت های جديد فشرده سازی تصاوير به ميزان قابل توجهی از اشکالات آنالوگ وار تصاوير ويديويی کاسته شده است – به ياد بياوريد وی اچ اس های قديمی را که گاه مجبورمان می ساخت تا در ميان پديده هايی مه آلود و معجوج به دنبال منطقی بر تصاوير متحرک بگرديم – اما همچنان تضمينی بر کيفيت آنچه به ما عرضه می شود نيست و اين در حالی است که مخاطب اثر با کيفيت بودن هم حق بديهی مخاطب است و هم انتظار به وضوح معقول پديد آورنده اثر. آنچه که بد عادتی نسلی می نامم، پذيرش اين موضوع است. اين موضوع که دم را غنيمت بشمار و ببين آنچه را به دستت رسيده است و واگذاری مقوله کيفيت به شانس که اگر روی خوشش بر ما نمايان شد که هيچ و اگر روی کج خلقش گريبانمان را گرفت ماييم و پذيرش آن که اصولا کل موضوع بر مبنای بی قانونی شکل گرفته است.
اين بدعادتی نسلی تا آنجا پيش رفته است که در مورد برخی آثار ظاهرا قانونی راه يافته هم دغدغه مان نيست کيفيت و می پذيريم آنچه را که به ما عرضه می شود. به ْاد بياوريد اکران فيلم پنهان مْشاييل هانکه را که حداقل در برخی سينماها ، نسخه دی وی دی آن پخش شد و می دانم که می دانيد که کيفيت پخش تصاوير ديجيتال در ابعادی وسيع چه مايه با پخش آن از نوار سلولوئيدی متفاوت است.
بدعادتی ديگر ، موضع گيری نسبت به پديده تکثير است. هر چند زمانی که اثری خود در گذر از مراحل تکثير غير قانونی – بخوانيد خودمانی – به دست افراد می رسد دغدغه ای هم در آن افراد ديگر بوجود نمی آيد در تکثير نکردن اثر. بياد بياوريد انبوه آثار صوتی و تصويری داخلی قانونا منتشر شده را که در جای جای جلد ويا دفترچه همراه اثر شعارهايی پند گونه از جنس خواهش آمده است که به جای تاکيد بر پيگرد قانونی به « ناجوانمردی » اين عمل اشاره می کردند. کار به آنجا می کشد که فروشگاه موسيقی نزديک محل زندگی مان نسخه اصل آثار داخلی را به قيمت پشت جلد می فروشد و نسخه های « کپی » آن را به پانصد تومان.
آنچه برايمان می ماند دو راه است: ماندن در همين مسير و سيراب شدن از لذت های ناب هنری – که حقی غير قابل انکار است – به همين شيوه و موکول کردن پايبندی اخلاقی و قانونی به آن زمان نامعلوم که ساز و کارهای قانونی شکل گرفته اند و يا نماندن در اين مسير و باقی ماندن با تعصبی وجدانی که نمی دانم تا چه اندازه قابل توجيه است و موکول کردن سيراب شدن از لذت های هنری به آن زمان نامعلوم که سازو کارهای قانونی شکل گرفته اند.
کدام ؟
تمام به رخوت می ماند.رخوت خوابی بيش از حد کفايت که هم از بيداريش وجدانت به عذاب می افتد و هم از خوابش که ارمغانش احساس بيهودگی است.
هيچ اتفاق جديدی رخ نداده است. فقط قراردادمان به نقطه آغازينش برگشت و گذشت. روزهايند همچنان که می آيند و می روند و خبرهايند که هنوز از کهنگی حکايت می کنند.
می گويند خميازه نوعی واکنش طبيعی است. واکنشی برای جبران اکسيژنی که نرسيده است به بدن. نوعی نفس عميق.نوعی رفتار دوپهلو. گاه از سر خستگی می آيد و گاه از خواب بيش از حد . در هر دو صورت دغدغه اکسيژن بوده است.
خميازه کشيده ايم. نيم خيز برلبه تخت نشسته ايم و نيم نگاهی هوس آلود به بالش که فراخوان می دهد و نيم نگاهی به در که نويد آب سرد می دهد.
پاها می فشارد زمين را ، دست ها لبه تخت را. . .