تبليغاتX
موج های لرزان چای در فنجان

سالار شهيدان قطعا ترکيبی ناهنجار است . سالار اگر بلند ترين مرتبه سلسله مراتب هر امری در وادی امور انسانی ای که انجامشان معطوف به وجود اراده ای خاص است – مراد از اراده در اين جا تصميم آگاهانه با اشراف کامل به همه عواقب آن است -  باشد به ناچار بايد انسجام معنايی خود را با همه مراتب پايين تر که کليت يک سلسله مراتب واحد را شکل می دهند حفظ نمايد. 

شهادت در همه اين سال ها که من به خاطرشان می آورم واجد خصلت فضيلت گونه ای بوده است که به ياری همين انتساب – که محل جدل فراوان است به گمانم – قدرت انکار نقادانه را از مخاطبان اش سلب کرده است. اينکه می گويم انکار نه آنکه انتقاد لزوما به انکار منجر می گردد بلکه صحبت بر سر انکاری است که مبانی اش  را وام دار تفکر انتقادی است که بر پايه چارچوب های فکری و بنيان های نظری مستحکم بنا گرديده است.

شهيد در مقطع تاريخی مشخصی ، بنا بر هدفی که مجموعه آموخته ها و اعتقاداتش به آن راهبر می شوند در شرايط پيرامونی بسيار خاص که می تواند طيف وسيعی از عوامل جغرافيايی ، فشار های اجتماعی ، وجود برخی اجبار های خارج از کنترل و عوامل تهييج کننده بيرونی را شامل شود کشته می شود. عدم انطباق شرايط حاضر با هر يک از بندهای پيشتر گفته شده قادر است اصل جامعيت فضيلت و قابليت تعميم دهی آن به همه اعصار را از شهادت سلب کند و همه اين ها بدين معناست که شهادت فقط و تنها فقط برای مجموعه آدميانی که در همان شرايط زيستی و در دايره همان محدوديت ها می زيسته اند فضيلت به شمار می رود. انسانی که خود را با هواپيما به ساختمانی عظيم می کوبد بی شک برای آدميانی که نظريه پرداز چنان عملی بوده اند شهيد محسوب می گردد و احتمالا نسل اندر نسل در ميان همان جماعت اسطوره شجاعت و ايثار خواهد بود اما برای ديگران هم آيا همين گونه است ؟ 

حسين و يارانش ، همه کسانی که پيش از او در جنگ های خونين و نبرد های نابرابر ديگر و همه کسانی که در طول 8 سال جنگ خودمان کشته شده اند برای گروه های اجتماعی خاصی که تعين تاريخی ويژه ای دارند شهيد محسوب می گردند. من از نسل هيچ کدام از آنها نيستم و حق دارم فضيلت بودن شهادت شان را به نقد بگذارم. احتمالا کسانی خواهند بود که با خواندن اين يادداشت خواهند گفت که اگر آنها نبودند تو الان راحت و بی خيال – که نيستم البته – پشت کامپيوتر ات ننشسته بودی و ارزش ها را لگد کوب نمی کردی. هر نسل در موقعيت تاريخی ويژه ای زيست می کند و اين شرايط زيست منحصر به فرد فرصت های منحصر به فردی هم به زيست کنندگان آن موقعيت تاريخی می دهد. موقعيت ها يکه اند رفتار ها نيز هم. حق نقد رفتار گذشتگان برای نسل های آينده محفوظ است همچنان که آيندگان نيز از حق شان نخواهند گذشت و اگر فضيلت اين چنين نسبی و محدود به شرايط زمانی و مکانی باشد چرا عده ای بايد از تعميم آن فضيلت به دورانی که شرايط تاريخی حاضرش بر اعتبار آن فضيلت مهر انقضا می دهد از حقوق ويژه ای برخوردار باشند.

حسين سالار شهيدان همان محدوده تاريخی است. به تشييع اجساد به جا مانده از جنگ ما چه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:29  توسط نيما  | 

۱- مشغله صرفا نبايد معطوف به يک امر بيرونی باشد؛ امری که عينيتی خارجی دارد و از ما رفتارهايی برای ارضای مقتضياتش طلب می کند. مشغله می تواند معطوف به يک امر درونی نيز باشد؛ امری که نه تنها عينيتی خارجی ندارد بلکه در همان فضای ذهن هم از مرز يک کليت دوست داشتنی فراتر نمی رود.

فهرست های ذهنی غالبا پرند از مواردی که از آنها به « علاقه مندی » ياد می شود. مواردی که گاه سال ها در قواره همان علاقه مندی صرف باقی می مانند و هيچ گاه از مواردی ذهنی به اولويت هايی حقيقی و زنده تغيير قالب نمی دهند.

2- « وجدان » در فهرست واژه های ابهام آميز زبان قطعا رتبه بالايی دارد. اينکه « وجدان » چيست و در قلمرو معنايی خود چه مصاديقی را پوشش می دهد و ساز و کار بروز پديده « عذاب » در اين حوزه چيست از آن دست پرسش هايی اند که احتمالا بی شمار پاسخ صحيح و در عين حال غير فراگير دارند. کاربرد مشترک واژگانی از قبيل وجدان که فاقد هر گونه عينيت مجسم و دقيق اند به عقيده ام چيزی جز يک ساده سازی اجتماعی نيست. اينکه همه می پذيريم قلمرو معنايی شخصی واژگانی از اين دست در موقعيت هايی با يکديگر هم پوشانی دارند. همين هم پوشانی کافيست.

3- « عذاب » صرفا به واسطه ناکامی در انجام يک مسئوليت حرفه ای و يا اخلاقی به وجدان تحميل نمی شود. « وجدان » ، همچنين الزاما در رابطه ای انسانی دو سويه دچار عذاب نمی شود. اگر تغيير وضعيت و گذار از فهرستی ذهنی به فهرستی از اولويت های حقيقی و زنده را امری « مطلوب » بدانيم ، قطعا ناکامی در اين مسير به يک نارضايتی هميشگی می انجامد. عذاب وجدانی که در پيوندی ناگسستنی با احوالات روزانه قرار می گيرد.

حذف مواردی که تجربه نشان می دهد در آينده نزديک از صورت کلياتی ذهنی به مواردی زنده و عينی تغيير وضعيت نخواهند داد از بار اين عذاب می کاهد. 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 21:10  توسط نيما  | 

1- پا در هوايی وضعيت پيچيده ای است . اينکه ندانی آينده چه شکلی به خود خواهد گرفت و حال را هم با خيال وهم آلود آينده سپری کنی . حرف گذشته را هم نزنيد . گذشته هم چيزی نيست مگر « حالی » که اکنون ديگر سپری شده است و تصوير وهم آلود آينده در گذشته را به « حال » موجود پيوند زده است که باز سرشار است از همان خيالات وهم آلود.

لحظات هستی مان در شرايط حاضر آميختگی غريبی دارد با ابهامی فراگير با سايه ای چنان سنگين که يافتن روزنه اميدی هر چند کوچک تا حد ذوق زدگی به وجد می آورد آدم را.

2- گاهی فکر می کنم که پديده ها در اين فضای حاکم گاه دچار تغييرات ماهوی می شوند. اگر « انتظار » را گذاری بدانيم از وضعيت موجود به وضعيتی که بناست در آينده به وقوع پيوندد و وقوعش به واسطه نوعی آگاهی – از هر مجرايی که حاصل گردد – برايمان « محتمل » می نمايد ، من اکنون به صورت ويژه ای از انتظار دچار شده ام که از کل مجموعه آنچه مفهوم انتظار را شکل می دهد صرفا وجه تعليقی اش را در بر دارد. اينکه دائما در وضعيت ويژه ای از انتظار به سر می برم بدون آنکه بدانم آن وضعيت آتی محتمل اصلا چه می تواند باشد. آيا حداقل می توانم اميدوار باشم که در اين وضعيت با کسی شريک هستم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:56  توسط نيما  | 

 

۱- قضيه از يک بی خبری شروع می شود. بی خبری که ناشی از نا آگاهی علمی است. چيزی از اين دست که ما نخواهيم توانست به ماهيت عملکرد يک بيماری دست بيابيم مگر آنکه قلمرو پزشکی را کمابيش شناخته باشيم. اين قضيه آغاز ديگری هم دارد. اين بار چيزی از اين دست که خود قلمرو پزشکی نيز از ابهام مبرا نيست. حوزه ای که بخش عمده ای از استدلال هايش – اگر بتوان نام استدلال نهاد بر آن – بر پايه مشاهدات آماری بنا شده است. نوعی استقرا. يعنی آنکه اگر نشانه هايی به وجود يک بيماری خاص تعبير می گردند به آن دليل است که فراوان نمونه هايی بوده اند که همين نتيجه را به بار آورده اند و اين يعنی آنکه همواره استثنا می تواند وجود داشته باشد. استثنا خط باريکی است که اميد را از قطعيت رنج بار وجود يک بيماری متمايز می کند. خطی بسيار باريک.

2- قضيه از يک بی خبری شروع می شود. بی خبری از آنکه بر سر يکی از بی شمار حلقه های ارتباطی مان چه خواهد آمد. شکل بی رحمانه تر قضيه آن است – اگر وابستگی های عاطفی در آن حلقه ارتباطی چندان پر رنگ نباشد – که بر سر ما به عنوان حلقه ای از اين شبکه در هم تنيده چه خواهد آمد. پيگيری خواسته های فردی و ارضای تمايلات شخصی در غالب موقعيت ها ما را در وضعيتی کور نسبت به ماهيت همبسته حلقه های ارتباطی قرار می دهد. اشکال در يک حلقه ، تعادل شبکه را بر هم می زند و عدم تعادل ، حلقه های ديگر را به تغيير وضعيتی سوق می دهد که تعادل از دست رفته را جبران کند. در اين تغيير وضعيت همواره حلقه هايی وجود دارند که وضعيت تو را نيز تغيير دهند. اين همبستگی تحميلی رنج آور است.

3-قضيه از يک بی خبری شروع می شود. بی خبری از آنکه چگونه گذار بين دو وضعيت کاملا متمايز زنده بودن و مرده بودن در کوچکترين واحد زمانی – اگر چنين چيزی اصلا وجود داشته باشد – رخ می دهد. اين بی خبری اثر دوگانه ای دارد. اثری که دو وضعيت کاملا متمايز خوش بينانه و بد بينانه را خلق می کند. برای تک تک افراد ، فارغ از شبکه های ارتباطی شان و به عنوان واحد هايی منفرد ، نا آگاهی از زمان مرگ  به گمانم مترادف با اميد به زندگی است. بی خبری از « کی می رويم ؟ » شکل ديگر « فعلا هستيم » است. هستيم وزندگی می کنيم. برای تک تک افراد اين بار در اتصال با تمام حلقه های ارتباطی شان ، اين بی خبری لرزه می اندازد بر تن گاهی. اينکه اگر فلانی نباشد ، اگر فلانی بميرد ، اگر فلانی کشته شود.

4- قضيه از يک بی خبری شروع می شود. بی خبری از اينکه آيا راهی برای گسست از اين شبکه زجر آور وجود دارد ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:53  توسط نيما  | 

سرخوشی تنها به قلمرو شخصی افراد بستگی ندارد. قلمرو اجتماعی وسيع تری نيز همواره وجود دارد که هر تحرکی در آن می تواند بر وضعيت روانی آدم ها اثر گذار باشد. وضعيت های روانی همچون شادی ، سرخوشی و هر آنچه که در کليت اش از آن با عنوان « روحيه خوب » ياد می شود بخش بزرگی از عينيت اش را وامدار تعاملات اجتماعی افراد با يکديگر و روابط شخصی افراد با اجتماع است. وضعيت اجتماعی-سياسی بی ثبات علاوه بر اثرات مستقيم و ملموسی که بر وضعيت زندگی افراد دارد، در سطحی ديگر به ايجاد وضعيت های روانی ناخوشايندی می انجامد که ممکن است در بستر خصلت هميشگی عادت ، در وهله اول چندان آشکار و قابل تامل به نظر نرسند ولی در طی زمان به عادت هايی نهادينه تبديل گردند ( و اين موضوع شايد و فقط شايد يکی از دلايل بی عملی و انفعال بخش بزرگی از افراد باشد ).

ادبيات اجتماعی-سياسی اين روزها مملو از واژگانی چون « برخورد » ، « هاله ای از ابهام » ، « اخراج » ، « دستگيری » ، « لغو » ، « تعليق » ، « احضار » و « مجوز » است. هر چند که حضور هر روزه و پرشمار اين کلمات نشان از تضاد دارد و تضاد زمزمه پويايی و تغيير است اما آيا واقعا در اين فضا ترکيب « روحيه خوب » کارکرد خود را حفظ می کند ؟

 

پی نوشت : در اين فضای نه چندان روحيه بخش، تماشای انيميشن کوتاه و نبوغ آميز « تعادل » لحظاتی جدا می کند آدم را از اين وضعيت و غوطه ور می کند در لذت کشف يک اثر هنری.

 

تعادل از ويکی پديا

تعادل از imdb

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 12:59  توسط نيما  | 

اين يادداشت هيبت يک سوال را دارد. سوالی با متنی بلند که شايد به علامت سوال هم ختم نگردد. استقلال يا بهترش مستقل بودن ، شايد جز در معنای فيزيکی اش ، يعنی آن معنا که به حدود جسمانی تن بر می گردد ، مفهوم روشنی ندارد. جز آن عده اندک از افراد بشر که بنا بر خطاهای طبيعی ،« به هم چسبيده » به دنيا می آيند ساير افراد از استقلال جسمانی برخوردارند. مرز تن من با مرز تن ديگران کاملا قابل تمايز است و همچنين است برای آنان که از اين خطای طبيعی جان سالم به در برده اند.

هميشه در اين انديشه بوده ام که رشد و تربيت فرآيندهای تحميلی اند. در خلال رشد و تربيت ، شبکه ای از روابط و آموزه ها ، ناخواسته پيرامونت  شکل می گيرند – که البته اين ناخواسته بودن الزاما دارای بار معنايی منفی نيست – و آنچه به بار می آيد نوعی « يدک کشی » است. به آن می ماند که به ته کفشت وزنه ای ببندی و همواره با آن حرکت کنی. به اين وزن عادت می کنی و ديگر برايت اضافی نخواهد بود مگر آنکه به دليلی نگاهی به ته کفشت بياندازی.

همه ما در متن روابط در هم تنيده ای با ساير افراد قرار داريم .قرار گرفتن در چنين جايگاهی حکم می کند که رفتارهايمان با نوعی ملاحظه کاری همراه باشد. ملاحظه کاری در اين معنا که پيگيری خواسته ها – به ويژه آنها که شخصی ترند – همواره بايد در هماهنگی با منافع ديگرانی باشد که از اعضای آن شبکه روابطند. منافع و قلمرو ارتباطی با ديگران را مد نظر داشتن در عمل به نوعی نقض استقلال می انجامد. يعنی که انسان ها همواره مجاز نيستند تا آنچه را که صرفا خود می پسندند فارغ از نگاه به آن مجموعه ارتباطی دنبال کنند.

اصرار بر حفظ رابطه با ديگران منجر به حذف برخی از وجوه استقلال می گردد و اصرار بر حفظ استقلال منجر به حذف برخی از اين روابط. در چنين شرايطی است که گمان می برم استقلال چندان مفهوم دست يافتنی ای نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 22:33  توسط نيما  | 

 

 از روزهای نوروز تا به اين روزها به عادت ديرينه فيلم ديدن بازگشته ام . از بازنمايی بازی سرخوشانه شانس در زندگی در match point وودی آلن – که نمی دانم به چه انگيزه به « امتياز ازدواج » برگردان شده است – تا برش هايی ديگر تمام شده– بخوانيد پر پر شده - از زندگی مردی در broken flowers جيم جارموش – با نقش آفرينی ميخکوب کننده بيل مورای و آن موسيقی جز ( جاز ) اتيوپيا يی اش – تا تکه های نامنظم پازل هميشگی الخاندرو گونزالس ايناريتو در بابل با آن نمايش های فکر شده اش از زندگی ، مرگ ، تصادف و عشق – ببينيد سکانسی را که کيت بلانشت در حاليکه از سر درماندگی در قابلمه ای ادرار می کند در آغوش براد پيت بوسه می زند بر لبان او – تا برخی ديگر. اين لحظات تجسم عينی عيش است. لذت ناب ميخکوب شدن به تحرک تصاوير . عيشی که هرچند چندان خالی از گناه نيست.

تهيه فيلم بابل برای من چيزی کمتر از نيم دلار هزينه برداشت. مبلغی که بيشتر به شوخی می ماند تا هزينه ای برای ديدن اثری که حجم عظيمی از تلاشی فکری و انسانی در پس آن نهفته است. کم نيستند دستفروشانی در گوشه و کنار خيابان که با نازل ترين قيمت ها اين آثار را عرضه می کنند و در شرايطی دست به اين عمل می زنند که کوچکترين تناسبی با شرا يط معقول ارايه آثار هنری ندارد. و کم نيستيم مايی که با انگيزه ای به غايت قابل توجيه – مگر آنکه کسی يافت شود که پيگيری آثار هنری را امری مذموم بداند – مشتريانی هستيم برای اين سازو کار عرضه.

اين مشکل از همان نقطه آشنا و ديگر نخ نما شده عدم التزام قانونی به حفظ حقوق آثار بين المللی نشات می گيرد و بديهی است که برقراری اين التزام خود به مجموعه ای از زير ساخت های اساسی نياز دارد که اصلا نمی دانم تامين آنها تا چه اندازه زمان بر خواهد بود.عدم وجود مجرايی قانونی و محافظت شده برای ورود آثار بين المللی – جز برخی معدود – ما را به گونه ای بد عادتی نسل هم دچار کرده است. هرچند که اين روزها به ياری دی وی دی ها و انواع فرمت های جديد فشرده سازی تصاوير به ميزان قابل توجهی از اشکالات آنالوگ وار تصاوير ويديويی کاسته شده است – به ياد بياوريد وی اچ اس های قديمی را که گاه مجبورمان می ساخت تا در ميان پديده هايی مه آلود و معجوج به دنبال منطقی بر تصاوير متحرک بگرديم – اما همچنان تضمينی بر کيفيت آنچه به ما عرضه می شود نيست و اين در حالی است که مخاطب اثر با کيفيت بودن هم حق بديهی مخاطب است و هم انتظار به وضوح معقول پديد آورنده اثر. آنچه که بد عادتی نسلی می نامم، پذيرش اين موضوع است. اين موضوع که دم را غنيمت بشمار و ببين آنچه را به دستت رسيده است و واگذاری مقوله کيفيت به شانس که اگر روی خوشش بر ما نمايان شد که هيچ و اگر روی کج خلقش گريبانمان را گرفت ماييم و پذيرش آن که اصولا کل موضوع بر مبنای بی قانونی شکل گرفته است.

اين بدعادتی نسلی تا آنجا پيش رفته است که در مورد برخی آثار ظاهرا قانونی راه يافته هم دغدغه مان نيست کيفيت  و می پذيريم آنچه را که به ما عرضه می شود. به ْاد بياوريد اکران فيلم پنهان مْشاييل هانکه را که حداقل در برخی سينماها ، نسخه دی وی دی آن پخش شد و می دانم که می دانيد که کيفيت پخش تصاوير ديجيتال در ابعادی وسيع چه مايه با پخش آن از نوار سلولوئيدی متفاوت است.

بدعادتی ديگر ، موضع گيری نسبت به پديده تکثير است. هر چند زمانی که اثری خود در گذر از مراحل تکثير غير قانونی – بخوانيد خودمانی – به دست افراد می رسد دغدغه ای هم در آن افراد ديگر بوجود نمی آيد در تکثير نکردن اثر. بياد بياوريد انبوه آثار صوتی و تصويری داخلی قانونا منتشر شده را که در جای جای جلد ويا دفترچه همراه اثر شعارهايی پند گونه از جنس خواهش آمده است که به جای تاکيد بر پيگرد قانونی به « ناجوانمردی » اين عمل اشاره می کردند. کار به آنجا می کشد که فروشگاه موسيقی نزديک محل زندگی مان نسخه اصل آثار داخلی را به قيمت پشت جلد می فروشد و نسخه های « کپی » آن را به پانصد تومان.

آنچه برايمان می ماند دو راه است: ماندن در همين مسير و سيراب شدن از لذت های ناب هنری – که حقی غير قابل انکار است – به همين شيوه و موکول کردن پايبندی اخلاقی و قانونی به آن زمان نامعلوم که ساز و کارهای قانونی شکل گرفته اند و يا نماندن در اين مسير و باقی ماندن با تعصبی وجدانی که نمی دانم تا چه اندازه قابل توجيه است و موکول کردن سيراب شدن از لذت های هنری به آن زمان نامعلوم که سازو کارهای قانونی شکل گرفته اند.

کدام ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:17  توسط نيما  | 

تمام به رخوت می ماند.رخوت خوابی بيش از حد کفايت که هم از بيداريش وجدانت به عذاب می افتد و هم از خوابش که ارمغانش احساس بيهودگی است.

هيچ اتفاق جديدی رخ نداده است. فقط قراردادمان به نقطه آغازينش برگشت و گذشت. روزهايند همچنان که می آيند و می روند و خبرهايند که هنوز از کهنگی حکايت می کنند.

می گويند خميازه نوعی واکنش طبيعی است. واکنشی برای جبران اکسيژنی که نرسيده است به بدن. نوعی نفس عميق.نوعی رفتار دوپهلو. گاه از سر خستگی می آيد و گاه از خواب بيش از حد . در هر دو صورت دغدغه اکسيژن بوده است.

خميازه کشيده ايم. نيم خيز برلبه تخت نشسته ايم و نيم نگاهی هوس آلود به بالش که فراخوان می دهد و نيم نگاهی به در که نويد آب سرد می دهد.

پاها می فشارد زمين را ، دست ها لبه تخت را. . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 0:45  توسط نيما  | 

موج

 

يادداشتی در باب فلسفه « بابا ول کن ! » و « زنده ايم شکر ! »

 

1- می دانم که انگيزه نوشتن اين مطلب يک واکنش احساسی است. واکنشی احساسی به يک برخورد غير انسانی و غير متمدنانه. برخوردی که هر چند مدتی از آن می گذرد ولی گاه وبيگاه رو می آيد و آزارم می دهد.

2- شرح اين برخورد دشوار است چه شرح آن به توصيف همه مختصات فضای کلی آن نياز دارد که مسلما توصيف اين جزئيات فضای رخداد، کاری دشوار است. همين قدر بدانيد که موضوع بر سر در خواست يک شاگرد ( بخوانيد دانشجوی سابق ) از يک استاد دانشگاه بود برای رفع يک ابهام علمی. نتيجه اين درخواست پاسخی بود به غايت از سر بی تفاوتی و تحقير آميز. چيزی شبيه به « غلط کردی » و از اين دست عبارات.

3- اين برخورد صرفا يک نمونه است. مشتی به نمايندگی از خروار خروار رفتار تحقير آميز و غير دوستانه ( بخوانيد غير انسانی ) حاضر در ساختار روابط حاکم بين استاد و دانشجو در محيط های دانشگاهی مان. می دانم که اين ادعا بر هيچ داده آماری متقن ومستندی استوار نيست ولی اين را نيز می دانم - واين را از شهادت دوستانی ( که تعدادشان هم به هيچ وجه کم نيست ) می دانم که تحصيل در بيش از يک دانشگاه را تجربه کرده اند - که جمع آوری اطلاعات آماری  در اين حوزه - اگر اساسا عملی باشد - به نتيجه خيلی متفاوتی نخواهد انجاميد.

4- چند سال پيش ( البته اين چند سال پيش چندان هم دور نيست ) در همان دوران دانشجويی من ويکی از دوستانم ، کاری تحقيقاتی - اگر بشود تحقيقاتی ناميدش - بر سر موضوع روابط استاد - دانشجويی را آغاز کرديم. پروژه ای که بنا بود بعد ها در نشريه ای دانشجويی در دانشگاهی ديگر به ميزبانی روزبه به چاپ برسد که البته هرگز هم به سرانجام نرسيد. حاصل آن کار نيمه تمام ، چندين ساعت مصاحبه از استادانی بود که در يک خصيصه عمده با يکديگر اشتراک داشتند: همگی شان بخش عمده ای از دوران تحصيلی شان را در کشوری غير از ايران طی کرده بودند.

در مجموعه پرسش هايی که برای مصاحبه ها انتخاب کرده بوديم دو پرسش به نظرمان اساسی تر آمد:

1-      سطح احترام و صميمت موجود در روابط متقابل دانشجو واستاد

2-      نگاه جنسيتی به دانشجو

همگی آن استادانی که مخاطب اين پرسش ها بودند در توافقی بی نظير اذعان کردند که ساختار روابط حاکم در محيط هايی که حداقل خودشان در آنها تحصيل کرده بودن سرشار از صميمتی توام با احترام بين دانشجو و استاد بوده است. پديده ای که فقدانش به شکل آزار دهنده ای در محيط های خودمان محسوس است. در پاسخ به سوال دوم...بگذريم.

5- جماعت ايرانی ، اعتراض را نمی شناسد. خصوصيات حاکم بر فضای سياسی-اجتماعی کشور، انفعال را به عادتی نهادينه در همه بدل ساخته است. ملت ايرانی بر اين باور است که با ورود به هر نظام اجتماعی خردتر، همواره حق با ديگری است و يا بهترش حق با او نيست. اعتراض جز در غرولندهای احساسی زود گذر و پرخاشگری های فردی تعبير ديگری ندارد. ما اعتراض مدنی را بلد نيستيم. ما باور نداريم که حق برخورداری از احترام متقابل، حقی مسلم است. ما از حقوق مان به سادگی می گذريم.

6- دانشگاه يک نظام اجتماعی خرد است. چيزی شبيه به يک نظام کاستی با دو طبقه عمده که هر کدام اهداف ، منافع و روابطی ويژه دارند. شايد دشواری بيش از اندازه ورود به دانشگاه - دست کم تا همين چند سال پيش - دانشجويان را به نوعی محافظه کاری دچار کرده باشد. رفتاری که جهت گيری عمده آن حفظ دستاورد به هر قيمتی حتی به قيمت گذشت از حقوق پايمال شده اجتماعی است. اين رفتار شکاف بين اين دو طبقه دانشگاهی را عميق تر کرده است.

احترام وصميميت در عين حفظ فاصله اجتماعی خصيصه هر جامعه رشد يافته امروزی است. پس گرفتن اين حقوق پايمال شده نياز به جنبش دارد. چيزی شبيه به جنبش دفاع از حقوق انسانی دانشجويان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 20:20  توسط نيما  | 

موج

 

عادت ، زبان و سکس

 

1- برخی پديده ها آن قدر آشکار و علنی اند و آنقدر در زندگی روزمره تک تک افراد به کار گرفته می شوند که از فرط عيان بودن، فرصت انديشيدن درباره شان را از ما می گيرند. اين همان اثر نامطلوب عادت است. عادت همواره موجب می گردد که پديده ای دائمی را به حکم هميشگی بودنش بپذيريم و فرصت کنکاش برای يافتن چرايی آن را از خود دريغ کنيم.

2- گمان نمی کنم پديده ای عادی تر از زبان وجود داشته باشد. اشاره به موارد کاربرد زبان قطعا کار بيهوده ای است. استفاده از اين ابزار آن قدر بديهی است و احيانا آنقدر پيش پا افتاده است که احتمالا هرگز در مخيله مان هم نمی گنجد که شبکه ای از روابط بسيار پيچيده در پس اين پديده روزمره نهفته باشد. حضور زبان آنقدر فراگير است که در طی زمان حتی ممکن است منجر به تغيير جهان بينی افراد گردد. به اين معنا که افراد قواعد مربوط به کارکرد زبان را می پذيرند و در چارچوب اين قراردادها شکل رابطه خود با جهان پيرامون را تنظيم می کنند.

3- برخی واژگان ممنوعيت زبانی دارند. فحش ها را ببينيد. کلمات عاميانه ای که به آلت تناسلی زن ومرد اشاره می کنند را در نظر بگيريد. حوزه واژگان مربوط به روابط « نامشروع » را به خاطر آوريد. قطعا اين فهرست را می شود بسيار طولانی تر کرد. يک بار ديگر به لفظ « نامشروع » دقت کنيد. عدم مشروعيت يک تصميم اجتماعی - تاريخی است. شکل روابط خانوادگی در جامعه ما در طول تاريخ برخی از روابط را غير مجاز شمرده است و قطعا صحبت در اين رابطه نيز معمولا با دعوت به سکوت همراه بوده است. رابطه دوطرفه زبان - اجتماع رابطه ای هميشگی است. جامعه تصميم می گيرد، اين تصميم در زبان نمود پيدا می کند و زبان روابط اجتماعی را کنترل می کند. اين رابطه ای دائمی است.

4- نگرش جوامع به مسائل همواره دستخوش تغيير است. نمونه آشکارش حوزه نوظهور دانش جنسی است. اگر زمانی کنکاش در مورد شکل برقراری رابطه جنسی بين زن و مرد همواره دچار همان ممنوعيت های اجتماعی بوده است اکنون حضور خود را به عنوان حوزه ای از تفکرات بشری تثبيت کرده است. رابطه جنسی که به حداکثر لذت ختم شود و از آسيب های جسمی وروانی به دور باشد آرزوی کمتر بازگو شده ولی قطعی اکثريت انسان هاست.

5- صحبت از روابط جنسی در شکل نوين اش به ورود به حوزه های ممنوع زبانی نياز دارد. نمونه اش را در اکراه آشکار رسانها ( به ويژه رسانه های دولتی ) در کاربرد واژه کاندوم می توان ديد. اکراه اجتماعی و به طبع آن خلق تابوهای زبانی به ما کمتر اجازه می دهد تا بی واسطه و آشکار به صحبت در باب اين گونه موضوعات بپردازيم.

6- عادت های زبانی را می توان تغيير داد و عادت های اجتماعی را هم. زندگی شايد یافتن راه های تغيير باشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 12:36  توسط نيما  | 

موج

 

يادداشت های پراکنده: مطالبی در باب الهام، تمسخر و حقارت

 

1- مرز باريکی بين الهام از دستاورد ديگران و سرقت فرهنگی وجود دارد. ولی شکی نيست همگان امکان تجربه همه چيز را ندارند و از اين روست که فکر کردن بر سر پديده هايی که ديگران زودتر از تو به آن انديشيده اند و آن را عرضه کرده اند به روندی اجتناب ناپذير برای درک بهتر جهان پيرامون تبديل می شود. در حقيقت نديدن نکاتی که ديگران - به هر طريقی - ديده اند و تو آن را نديده ای چيزی نيست جز غفلتی مغرورانه و ناديده انگاشتنی کاذب.

درک واقعيت وفهم جهان اطراف بی شک به تجربه شخصی و کنکاش فردی نياز دارد، ولی اين درونی سازی شخصی هرگز به معنای الهام نگرفتن از نکاتی که ديگران گوشزد می کنند نيست.

نمی دانم برای تک تک ما چند بار اتفاق افتاده است که مطلبی ، يادداشتی ، نکته ای و يا هر چيز ديگری از اين دست را در آثار ديگران ديده باشيم و افسوس خورده باشيم که چرا تاکنون ما « به اين فکر نيافتاده ايم ». ولی بر اين باورم که می توان با تلاشی اندک اين افسوس را به فرصتی طلايی برای پيگيری مسيری تبديل کرد که ديگران زودتر از ما به آن قدم گذاشته اند.

درک واقعيت به کشف نياز دارد. کشف دستاوردهای ديگران هم يکی از آنهاست.

2- Dubai One شبکه تلويزيونی ماهواره ای است که از امارات پخش می گردد. اين شبکه که تا همين اواخر با نام One TV برنامه های خود را عرضه می کرد چندی است که به Dubai One تغيير نام داده است. اين که می گويم « برنامه های خود » واژه« خود » چندان ربطی به توليدات داخلی آن کشور نداشت. اين شبکه همانند همتای عربستانی خود يعنی مجموعه شبکه های mbc اصولا برنامه ای توليد نمی کنند بلکه صرفا توليدات آمريکايی را خريداری می کنند و نهايتا با اضافه کردن زير نويس به تصاوير و سانسور برخی صحنه های لابد مستهجن به پخش آنها می پردازند.

اماراتی ها سالهاست که از دستاورد ديگران استفاده می کنند. در مکالمات هر روزه، بارها ديده ايم زمانی که مسير صحبت به طريقی به امارات و به ويژه دبی و پيشرفت خارق العاده و افسانه ای آن کشيده می شود در پاسخ های ديگرانی که مخاطبمان هستند واژگانی آلوده به تمسخر و استهزاء نصيبمان می شود که « عربند ديگر. پول دارند. پول نفت. پول می دهند ديگران کار می کنند ». قطعا روبنای موضوع هم همين است. ولی موضوع به اين سادگی ها هم نيست. اماراتی ها چندان مثل ما در گير صفات کاذبی مانند « دستاورد ملی » ، « غرور ملی » ، « دستان توانمند داخلی » ، « غيور مردان عرصه علم ودانش » و از اين جنس ترکيبات ساختگی بی محتوا نيستند. آنها سالهاست که دريافته اند اگر خود نمی توانند سرمايه شان را جز در زندگی اشرافی قبيله وار خود به کار گيرند می توانند ديگرانی را به کار گيرند که اين مسير را سالها با موفقيت پيموده اند. و خلاصه آن می شود که دبی در قلب صحرای سوزان پيست اسکی می سازد، جزاير مصنوعی خلق می کند، پيشرفته ترين شبکه متروی جهان را در دست احداث دارد، به بهشت سرمايه گذاران تبديل می شود و رويای المپيک را در سر می پروراند.

one TV به Dubai ONE تبديل شده است و اين چرخش عنوان تنها در نام خلاصه نمی شود. Emirates' news ، سرويس خبری است که تنها به امارات می پردازد. به رفتار اماراتی ها. به هويت ملی شان که سالها در سايه ای از ابهام قرار داشت و اکنون آرام آرام به سمت آن پيش می روند.

برای بسياری از ما واژه « عرب » مترادف با « نفرت » است. سوسمار خوری اطلاق عاميانه جا افتاده ايرانيان است به آنها. اينها همان هايی هستند که بندر عباس 50 سال پيش که سرزمينی به غايت محروم بود را ييلاق خود می دانستند و پرندگان شکاری خود را در آن پرواز می دادند. سوسمارخورها جلو زده اند.

3- در آخرين بخش اخبار Emirates' news ، گزارشی از دمای هوا در چند شهر حوزه خاورميانه و برخی نقاط ديگر پخش می شود. دبی ، شارجه ، ابوظبی ، اسلام آباد ، کراچی ، لندن ، دوحه و... . نامی از تهران نيست . حقارت بار نيست ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:46  توسط نيما  | 

موج

 

زمان شخصی

 

تو می پنداری

که شبی تنها خفتن و به زاری گريستن

چه مايه دير گذر خواهد بود؟

                                     موتوتوشي

 

1- ويترين ساعت فروشی مکان جالبی است. همه عقربه ها می چرخند و همه آنها در اين گردش يک مکانيزم مشخص را تجربه می کنند. تجربه ايستادن پشت اين ويترين ها هنگامی عمِق تر می شود که بدانیم تک تک اين ساعت ها بر مچ افراد گوناگون می نشينند. برای همه آنها عقربه يکسان می چرخد. اعداد بی رقابت پشت سر گذاشته می شوند. تقسيم بندی ها يکسان است. اگر فرض بر اين باشد که اين ساختار معيوب نباشد ، همه ما تجربه مشترکی از گذر زمان داريم. اين زمان ، زمان مشترک است .زمان عمومی. اينکه همه بر سر اين مساله توافق داريم که از ساعت 7 صبح تا 7 شب ، 12 ساعت است ، 720 دقيقه است و نمی دانم هر قدر ثانيه...

2- آخرين مهمانی خيلی برق آسا تمام شد. خيلی ساده، به اين دليل که خوش گذشت. درک گذر زمان تنها به چرخش عقربه ها بستگی ندارد. ادراک درونی زمان چيزی است که می تواند اين گذر را به پديده ای خوشايند و يا ناخوشايند تبديل کند. می تواند پاره های زندگی را به مجموعه هايی قابل تحمل و يا بی نهايت کسالت بار و تمام نشدنی تبديل کند. تجربه درونی زمان به وقايعی بستگی دارد که آگاهانه و يا نا آگاهانه و يا خود خواسته و يا تحميلی در بستر زمان مشترک رخ می دهند. اين زمان ، زمان شخصی است. افزايش اين زمان هميشه ممکن است خوشايند نباشد. يک کلاس در س کسالت آور ، محل کاری بدون جذابيت و يا اصولا بی کار بودن و بسياری وقايع ديگر که بسته به مجموعه خصوصيات شخصی هر انسان می تواند متفاوت باشد ، نمونه هايی از تجربه کسالت بار گذر زمان اند.

3- غوطه وری در افکار و خيال پردازی عموما تجربه ای از کاهش زمان شخصی است. مقدار مشخصی از زمان متعارف ناگاه در اين غوطه وری می گذرد بدون آنکه احساس درونی آن تجربه ای ناخوشايند باشد. ولی تجربه خوشايند گذر زمان الزاما به معنای سودمند بودن اين گذر نيست. افزايش زمان شخصی، می تواند به استفاده سودمندتر از همان مقدار مشخص زمان متعارف تعبير گردد. درک آگاهانه دقايق ، مجموعه زندگی را به چيزی ناب تبديل می کند. مثال آگاهانه نديدن دقايق می تواند تماشای فيلمی باشد که وسطش تخمه خورده ای ، حرف زده ای ، با موبايلت ور رفته ای و هزار کار ديگر و خلاصه آنکه فيلم را نديده ای.

4- کاهش ناآگاهانه زمان شخصی به آن می ماند که شير آب را باز گذاشته ای و آب می رود و تنها بخش کوچکی از آن حجم رفته به کار آمده است و حجم آب رفته را نمی بينی. درک ما از حجم آب رفته به همان اندازه است که از آن بهره برده ايم. باقی رفته است و درک نشده است. زندگی به همان شير آب می ماند. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 1:18  توسط نيما  | 

موج دوم

 

اين برخی ها را ببینید:

 

برخی وقايع تلخ تر از آنند که حقیقی به نظر آیند.

برخی وابستگی ها شدید تر از آنند که به پذیرش در آیند.

برخی قدرت ها ساده تر از آنند – فقط در شکل – که دست نیافتنی به نظر برسند.

 

فکر می کنم این طبیعی ترین عمل غیر ارادی ذهنی مان باشد که گمان می بریم وقایع تلخ، ما را از شمول خود خارج می کنند.

نمی دانم چند سال پیش ، که پدر يکی از دوستانم مسخره تر از آنچه که او و ما و هر آنکه به سلامت عقلی اش با درصد کمی از خطا می توان اعتماد کرد گمانش را می برد درگذشت، اطمینان دارم که آن دوست ، لحظاتی برق آسا را در خلا گذراند. لحظاتی منفک از جهان خارج ، همراه با هجوم گرمایی کنترل ناپذیر به سر و صورت و احتمالا همراه با این پرسش که مگر بابای من هم می میرد؟

این مگر ها را ببینید :

 

مگر مادر من هم می میرد!؟

مگر می شود پدرم سکته کند!؟

مگر می شود مادرم از سرطان سينه بميرد!؟

مگر می شود روزی خواهرم در تصادف اتومبیل در دم جان سپارد!؟

مگر می شود برادرم در روزی احتمالا آفتابی که با دوستانش به قصد تفریح بیرون زده است در سبقتی نا به جا ، شاخ به شاخ مرگ شود!؟

 

من می دانم و دیگران هم می دانند که روزی پدرانمان ، مادرانمان ، خواهر و برادرمان خواهند مرد. این را صریح می گویم چون در رخدادشان هیچ پرده پوشی نیست. تلخی این تصورات آنقدر زیاد است که گاهی که در متن گفتگو های دوستانه مان صرفا به قصد شوخی طرف مقابل را که می تواند عاشقانه دوستمان داشته باشد به مواجهه با مرگ خود وادار می کنیم با پاسخ هایی از جنس خفه شو و زهرمار روبه رو می شویم.

 

در آیین بودا آمده است جهان رنج است و رنج زاییده دلبستگی است.

 

پدرم دوستی دارد که پدرش همین آخر ها درگذشت. پدر آن دوست پدر به داشتن اخلاقی دمدمی مزاجی ، پرخاشگر و رفتاری دور از آنچه رفتار متمدنانه می توان نامیدش شهره بود. شاید اگر چند روز پیش از مرگش، مخاطب آن دوست پدر می شدی و در شکل خودمانی اش روابط خانوادگی حول پدرش را " انگولک " می کردی می توانستی خشم و پرخاشگری نسبت به رفتار های توجیه نشدنی پدر را ببینی.

چند روز بعد از آن چند روز فرضی ، که پدر آن دوست پدر مرد ، آن دوست پدر آنقدر گریه کرد و آنقدر عمیقا غمگین شد که این پرسش با خزشی نامحسوس به ذهنم آمد که واقعا ماهیت وابستگی چیست ؟

اگر وابستگی نمودی اندامی داشت احتمالا چیزی شبیه آلت تناسلی می بود. همیشه حاضر ، همیشه انکار شده ، همیشه مهم.

 

در متون هاتا یوگا آمده است : کنترل بر ذهن و پرانا ( تنفس ) ، کنترل بر ويريا ( منی ) است.

 

وابستگی تنها نمود عاطفی ندارد. تک تک جزئیات زندگی روزمره می توانند موضوع وابستگی و دلبستگی باشند. نوع لباس پوشیدن ، آرایش مو ، غذا خوردن ، روش های برخورد ، عادات خواب ، علایق و نمی دانم بی شمار مورد دیگر همگی مشمول وابستگی اند.

چند روزی است سعی می کنم با دست چپ بنویسم. نیاز به گفتن نیست که راست دستم. دنیای عجیبی است. امتحان کنید. ببینید چطور بدیهی ترین رفتار ها جایشان را به راحتی به بغرنج ترین عملیات می دهند.

کنترل وابستگی سخت است. زندگی می تواند کشف راه های کاهش دلبستگی باشد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 21:54  توسط نيما  | 

موج اول

در آیین ذن آمده است آن هنگام که چای نوشیده می شود در آن لحظه که چای بر لبان آن که می نوشد می نشیند هیچ فاصله ای بین تجربه و تجربه کننده نیست. آن چه هست تهیتی است که نشان از یگانگی کامل دارد. معنای حقیقی تجربه که نشانی از دوئیت در آن نیست.

لحظاتی که به فرونشستن موج های لرزان چای در فنجان می گذرد دلهره شیرین درک واقعیت یگانگی است.گاهی اوقات چای در فنجان از لرزشی خفیف به تلاطمی هراس آور گذار می کند . و این روی دیگر دلهره است . دلهره ریختن و سوختن.

زندگی نوسان دلهره هاست.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 22:29  توسط نيما  |