تبليغاتX
موج های لرزان چای در فنجان

اين روزها خيابان های شهرم ، شهرهاشان، ليز است . يعنی خيلی ها ليز می خورند ، همان سر خوردن ، خيلی ها را ديده ام که سر خورده اند خيلی را هم شنيده ام که ليز خورده اند. هوش بالايی نمی خواهد پيش بينی اين موضوع که خيلی های ديگر هم ليز خواهند خورد. حتما همه آنهايی که ليز خورده اند با باسن پايين نيامده اند.  خيلی ها در ميانه راه چرخشی به خود داده اند و با دست پايين آمده اند – در مورد خوش شانسی شان در مورد نشکستن دست هاشان صلاحيت نظر دادن ندارم – خيلی ها هم همين که يک پايشان هوا رفت نمی دانم چه شد که نيافتند . خيلی ها آن را خواست خدا خواهند دانست ، خيلی ها ترکيب غريب و نافهميدنی عوامل محيطی که اگر گوشه ايش می لنگيد مغزها بود تا الان که ضربه آلود شده بود – ملتفت هستيد که به نظريه اثر پروانه ای اشاره می کنم – خيلی ها هم که اصلا انگار هيچ ، هيچ اتفاق نيافتاده است، می گذرند و دو قدم آن طرف تر ليز که خوردند اگر دست داد می گويند شانس آوردم لگنم نشکست.

نه فقط اين روزها که گاه و بی گاه ، امروز و هر روز گونه ها ليز است. سرسره بازی اشک است بی دغدغه با باسن پايين آمدن و لگن شکستن و پيری و پوکی استخوان و جوش نخوردن و آبرو ريزی و ضايع بازی – اين آخری را آورده ام که نمونه ای باشد اين متن از نثر مدرن .

ليز را نبايد حتما در خيابان آغشته به برف چند روزه که حالا ديگر يخی شده است خورد . ليز را می شود سر و ته بر روی مبل با مغزی رو به پايين که خون لاجرم می دود درش با مجله ای باز به روی فرش و تلويزيونی که بلندگويش کويتی پور می خواند و صفحه اش تبليغ سينه بند – سوتين – بزرگ کننده و کوچک کننده و فرم دهنده سينه و نمی دانم چه چيز ديگر که باسن را هم فرم می دهد زير نويس می کند – تصادف حيرت آور آن است که شايد اين نمی دانم چه چيز فرم دهنده باسن به کار آنهايی می آمد که با باسن زمين خورده اند در اين روزهای مملو از ليز و حيرت آورتر آن است که بعضی ها همچنان لق لقه زبان می کنند که از زندگی روزمره که نمی شود به خدا رسيد آقا- خورد.

آندری گرز و همسرش دورين گرز – که هردو نام مستعار است – با نام های اصلی ژرارد هرست و دورين نمی دانم چه را هفت جد پيش از من هم نمی شناخته است. اما وقتی قادر باشی سر و ته روی مبل با مجله ای باز بر روی فرش ليز بخوری حتما جزء آن جد هايی خواهد بود که بعدها بگويند از هفت جدشان يکی می شناخته اين دو نفر را.

« به زودی 82 ساله می شوی. شش سانتی متر آب رفته ای و بيش از 48 کيلو نداری. با اين وصف هنوز زيبا ، باوقار و خواستنی هستی و بيش از هميشه دوستت دارم. ». در هنگام نوشتن جملات قبل آندری گرز داشت سر می خورد. ليز می خورد سرخوشانه در عشق.

« به پليس خبر دهيد، پا به طبقه بالا نگذاريد.». در هنگام نوشتن جملات قبل که بر روی در ورودی چسبانده شده بود. آندری و دورين احتمالا از سرسره بازی شان دقايقی  و شايد هم ساعاتی گذشته بود.

دورين سرطان داشت. در حال احتضار بود يعنی داشت می مرد. يعنی گويا علم پزشکی پيش بينی کرده بود که چيزی نمانده است به آن. آن يعنی مرگ.

دورين فيلسوف بود. همنشين ژان پل سارتر بود – اين قسمتش به من ربطی ندارد البته - . ليز خورد آگاهانه. با يکديگر ليز خوردند. با دورين که از فرط عشق به او با يکديگر خودکشی کردند. سرسره بازی آخر.

وقتی که ليز می خوردند آندری 85 ساله بود و دورين 84 ساله.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 0:53  توسط نيما  | 

 

1- راننده آژانسی از تصادف خود با دو معتاد می گفت. دو معتادی که به روايت او آنقدر در اين باتلاق فرو رفته بودند که اميدی به بازگشت شان نمی رفت. راننده نقل می کرد که تصادف بيش از آنکه ناشی از يک « تصادف » حقيقی باشد حاصل اقدامی آگاهانه از سوی آن دو معتاد بوده است – با ماجراهايی که قبل و بعد از اين روايت شنيدم بيش و کم يقين دارم که برداشت او چندان هم نادرست نبوده است - . ظاهرا دو معتاد ، جوان بودند. با نسبت دايی و خواهر زاده که مجموع سن شان به سختی با سن يک انسان ميان سال برابری می کرده است. تصادف به شکستن لگن و دنده و دررفتگی انجاميد. دادگاه با آنکه قاضی اش اعتراف کرد که اين تصادف سومين پرونده تصادف آن دو در دادگاه بوده است بنا بر قانون ديه ، راننده آژانس را به پرداخت شش ميليون و هفتصد هزار تومان ديه محکوم کرد. رانند آژانس پرايدش را فروخت و چيزی هم خود بر آن افزود و ديه را پرداخت کرد.

2- آقای « ص » بهايی  ويکی از اعضای حلقه ای است – اطلاق لفظ حلقه اقدامی کاملا شخصی  و از آن روست که باور کرده ام شرايط پر فشار اجتماعی که بر اقليتی خاص تحميل می شود به همبستگی اعضای آن گروه اقليت ياری فراوان می رساند- که اعضايش همگی بهايی اند. همه شان را نمی شناسم و آنانی را که می شناسم عرفا « خوب » هستند. بهايی ها چنانچه بر بهايی بودنشان اصرار ورزند حق تحصيل در دانشگاه های داخل را ندارند و اصولا – چنانچه روايات اعضای اين حلقه را معتبر بدانيم – در قياس با اکثريت اصلا دارای حقی نيستند.

آقای « ص » فرزندش را در تصادفی از دست می دهد. دادگاه با استناد به بهايی بودن آقای « ص » او را مشمول برخورداری از ديه کامل مرد مسلمان نمی داند. آقای « ص » با آنکه قاضی دادگاه از او می خواهد با اعلام مسلمان بودن از حق ديه بر خوردار شود از اين عمل سرباز می زند. آقای « ص » فرزندش را از دست می دهد بدون آنکه حتی يک ريال غرامت دريافت کند.

3- به نظر می رسد در دستگاه ارزش گذاری اجتماعی حاکم ، « مسلمان » بر چسب مميزه همه افرادی است که از حقوق شهروندی برخوردارند. در اين نظام ارزش گذاری، تلف شدن انسانی خسارت تلقی می شود که مسلمان باشد. چيزی غير از اين است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 0:19  توسط نيما  | 

 

برخورد های تصادفی با افراد گوناگون گاه به انتقال داده هايی از جهان پيرامون می انجامند که گستره ای از واکنش های متفاوت را بر می انگيزند. واکنش هايی از جنس بی خبری يا بی خبری موقت از آنچه که اطرافمان رخ می دهند و يا واکنش هايی از جنس شگفتی ، ناباوری و گاه تهوع و اشمئزاز.

چندی پيش به عنوان پيامد حضور در جمعی از افراد ، به پسر بچه ای 4-5 ساله برخورد کردم که شيطنت « پسر بچه وارش » - با آن دندان های جلويی بيرون زده اش – به بالا رفتن از سر و کولم انجاميد. پس از دقايقی مادر پسر بچه آمد و با وساطتی مادر گونه – و به گمان خود برای آرامش من – به اين غائله کودکانه پايان داد و از او خواست تا شعر انگليسی را که در مهد کودک ياد گرفته بود – يا بهترش به او « ياد داده بودند » - برايم بخواند. شعری روايت منظومی بود از سوره قدر. او خواند و من به اين تکرار مکانيکی کلمات گوش کردم. شعر انگليسی تمام شد و نوبت به ترجمه فارسی همان شعر رسيد كه او خواند و من گوش کردم و تمام نشد اين بازی و نوبت به اصل عربی آن رسيد. آن را هم گوش کردم. تشويق اطرافيان بود که می آمد و آخه آخه گفتن هايشان که لابد معنايش ستايش از عملکرد بی نظير آن پسر بچه بود.

اگر به اين موضوع معتقد باشيم که آن کودک در بحرانی ترين سنين تاثير پذيری قرار دارد ، اين چه فاجعه ای است که در حال رخ دادن است ؟ آيا واقعا هيچ چيز ديگری برای آموزش وجود ندارد که کار به ارائه اين مفاهيم – آن هم در سطحی ترين و سخيف ترين شکل ممکن – می کشد ؟

اگر باور داشته باشيم که دريافت دينی از هستی – مانند هر برداشت ديگری – تنها وتنها از مسير بلوغ فکری و تجارب شخصی می گذرد و جز آن هرچه باشد تحميلی است و حاصل تزريقات بيرونی ، آيا اين گونه رفتارهای آموزشی سواستفاده و حشيانه ای از ذهن آماده پذيرش کودکان نيست ؟

 

پی نوشت : محض نمونه ماجرای اين استدلال را بخوانيد: در دوران سربازی در پاسخ پرسشی که از روحانی – با کاربرد عام اين واژه البته – کلاس های عقيدتی – سياسی در مورد حکم مسلمان بودن کودکی که در يک خانواده اسما مسلمان به دنيا می آيد و اينکه اگر او در آينده به هردليلی از پذيرش اسلام سر باز زند چه بر سرش می آيد پرسيدم اين استدلال به من ارائه شد : کودکی که در يک خانواده مسلمان به دنيا می آيد مسلمان فطری است. مانند ماهی که در آب به دنيا می آيد و جز در محيط آب در جای ديگری نمی تواند زندگی کند. – استدلال را ببينيد-.آيا با حاکميت چنين نگاهی باز هم بايد از اين گونه رفتارهای آموزشی در ابتدايی ترين سطوح تعجب کرد ؟   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:0  توسط نيما  | 

 

چند خطی که خواهند آمد برشی است از مصاحبه ملوين استرن با تس گالاگر بيوه ريموند کارور:

 

تس گالاگر : زندگی با شوهر اول ام از اين نظر که در کاری که می خواستم انجام بدهم با روی گشاده برخورد می کرد عالی بود. اما حق با شماست ، نويسنده نبود. ولی مشوق خوبی بود و در چارچوب روابط مان آن چه را می خواستم انجام بدهم به بهترين شکل اش انجام می دادم. اما ری ، - می دانيد که قبل ازازدواج با کارور با ميشل بورکهارد شاعر ازدواج کردم و ازدواج با ری سومين ازدواج من بود – من با او پس از مدتی زندگی مشترک ازدواج کردم. چون تنها آن وقت بود که توانستم اعتماد به نفس ام را به دست بياورم. در واقع پس از شکست در دو ازدواج قبلی مايل بودم روابط مان جنبه ی قانونی به خودش نگيرد. فکر می کردم اگر قرار است اين رابطه دوام داشته باشد ، بايد دليل دوام اش چيزی غير از ماده های قانون باشد. البته وقتی که رسما با هم ازدواج کرديم من آرزو کردم کاش خيلی پيش تر اين کار صورت می گرفت. به نوعی سرکش شده بودم. می خواستم چيزی شبيه سارتر و دوبووار باشيم

 

پی نوشت 1 : اين برش از مصاحبه از کتاب فاصله و داستان های ديگر با ترجمه مصطفی مستور آورده شده است. فکر می کنم ترجمه های مستور از داستان های کارور در حد فاصل ترجمه فرزانه طاهری و اسدالله امرايی قرار می گيرد.

پی نوشت 2 : زندگی مشترک پيش از ازدواج ( يا اصلا بدون ازدواج ) يا همان cohabitation هم مقوله بحث انگيزی است. در فرصتی مناسب تر می پردازم به آن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 14:15  توسط نيما  | 

1- حتی اگر انسان ها به تعيين اولويت در فعاليت هايشان معتقد نباشند و باری به هر جهت گونه پيش ببرند فعاليت هايشان را ، اين تعيين اولويت در فرآيندی ناخودآگاه و خود به خودی حضورش را در سرتاسر مجموعه فعاليت ها تحميل می کند به ويژه اگر بخشی از اين فعاليت ها در ارتباط تنگاتنگ با منافع هر کسی غير از خودمان – و البته بسيار عزيز-  باشند. و اين گونه می شود که می توان روزها و روزها اصلا وبلاگ ننوشت.

2-  تغيير وضعيت از رنج به خوشی يا برعکس ممکن است فارغ از رخدادهای فيزيکی حقيقتا موجود رخ دهد. به اين معنا که در جايگاه ناظری بيرونی ، ممکن است بدون وقوع هر گونه تغيير حقيقی در وضعيت همه عناصری که بر هم خوردن تعادلشان وضعيت افراد ديگر به عنوان حلقه های رابط اين مجموعه را تحت تاثير قرار می دهد افراد خود را در وضعيت هايی رنج بار و يا شادی آفرين بيابند. اين تغيير سريع وضعيت بيشتر ناشی از نا آگاهی ، کم آگاهی و يا وجود ابهام در وضعيت ديگران است. فقدان درک جامع از وقوع حقيقی يک پديده و يا چگونگی وقوع يک پديده به نتيجه گيری ها و قضاوت هايی کاذب می انجامد که جايگاه با ثبات افراد را – هرچند که « با ثبات » مفهومی به شدت نسبی است – را به موقعيت هايی متزلزل تبديل می کند.

پی نوشت : نمونه هوشمندانه چنين پديده ای در فيلم کوتاه « طوفان سنجاقک » اثر شهرام مکری به تصوير در آمده است. فيلم نشان می دهد که چگونه فقدان اطلاعات کافی از کليت يک پديده به قضاوت ها و نتيجه گيری های يکسره نادرست می انجامد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 23:26  توسط نيما  | 

دوستی از شيوه پختن قورباغه می گفت. اصلا هم نمی دانم آن چه که می گفت تا چه مرتبه به واقعيت نزديک است و در حقيقت دوست هم ندارم که به واقعيت نزديک نباشد.می گفت برای پختن قورباغه ، آن را زنده در ديگی پر از آب می اندازند و حرارت می دهند به آب. می گفت آن ابتدا که آب سرد است قورباغه سر حال است ، می رود به چپ و راست و خوش خوشانش است. می گفت جريان پيوسته انرژی آب را که به 25-30 در جه می رساند قورباغه کمی آرام می گيرد ، کمی شل می شود و ديگر نمی رود به چپ و راست آنجور که می رفت. چهلمين درجه آب که آمد ، او می گفت ، قورباغه ديگر آرام است ، نه اينکه مرده باشد که زنده است. نوعی نشئگی. نوعی پذيرش ، سازش با جريان بی توقف انرژی که اصلا نمی تواند درک کند از کجا می آيد. او می گفت و می گفت ، به اندازه 60 درجه ديگر گفت. وقتی صدمين هم آمد آب ديگر جوشيده است. عاميانه اش قل قل می زند. قورباغه مرده است. پخته شده است و آماده ميل شدن.

در اين ميان شايد باشند قورباغه هايی انگشت شمار که نشئگی مرگبار را از پيش دريابند و سر به تقلای خروج بگذارند.

خوب نگاه کنيد، قورباغه نشده ايم ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 13:4  توسط نيما  | 

لبه پريده فنجان

 

عزاداری برای امام سوم يا بزنيم بيرون يه حالی بکنيم.

 

1- نسل امروز ايرانی تجربه شادمانی دسته جمعی ندارد. اصولا سالهاست که ايرانيان حتی در انديشيدن به تجربه های جمعی محافظه کارانه عمل می کنند و اين محافظه کارانه عمل کردن چندان هم بی دليل نيست. سالهاست که همه ما تجربه های جمعی مان را به خفا برده ايم و به حکم در خفا بودنش محدود به عده خاصی کرده ايم. عده ای از خاصان که می دانيم حضورشان بی خطر است، تاوانی ندارد و بعد ها گريبانگيرمان نمی شود. هيچ يک از ما به خاطر نداريم که همراه همان عده خاص در کنسرتی خيابانی شرکت کرده باشيم، در فستيوالی فرهنگی سرخوشانه از اين سو به آن سو رفته باشيم و يا آغاز سال نو را در خيابان به شادی نشسته باشيم . کمتر پيش آمده است که دسته جمعی و با « خيالی آسوده » به کوه رفته باشيم و از ترس « به هم خوردن » برنامه بيم ناک نبوده باشيم. هرگز پيش نيامده است - البته می دانم که در شرايط فعلی اين فکر بيش از حد بلند پروازانه است - در خيابان و در حضور مردم رقصيده باشيم. و به ياد نداريم بسياری ديگر را. ما تقريبا همواره سرکوب شده ايم و سرکوب را درونی کرده ايم. انديشه مصلحت گرايانه حکم می کند که در سرکوب ، محافظه کارانه عمل کنيم و ما محافظه کار شده ايم.

2- آنچه که از تاريخ به ما انتقال داده شده است می گويد امام حسين وهفتاد و دو نفر از همرزمانش در نبردی نابرابر - البته می توان بر سر اين نابرابری و راه های اجتناب از آن هم بحث کرد - در روز دهم ماه محرم از تقويم قمری به شکل بی رحمانه ای قتل عام شده اند. اين واقعه يک تراژدی تاريخی است. شکی در آن نيست.

امام حسين کشته شده است و چيزی که مهم است اين است که گراميداشت اين روز به فرصتی بی خطر و « مجاز » برای حضور دسته جمعی تبديل شده است. حکومت از حضور مردم استقبال می کند - به دنبال انگيزه های اين استقبال نباشيد - و ما سرکوب نمی شويم. گراميداشت اين روز تمام ويژگی های يک کارناوال حقيقی را با خود حمل می کند. نماد ها ، تصاوير، ابزار منحصر به فرد ، تحرک و از همه مهم تر ديده شدن توسط ديگران.

در غياب فرصت های شادمانی و حضور اجتماعی ، وجود چنين کارناوالی به غنيمتی گرانبها می ماند. و چنين می شود که سياه پوشی ها از ادای احترامی اجتماعی به يک تراژدی تاريخی به پيش نياز حضور در چنين گردهمايی بدل می شود. نمادها تحريف می شوند و آن مجموعه از نمادها که اثر ديداری قدرتمند تری دارند بيشتر ارج نهاده می شوند.موسيقی در چرخشی ناگهانی به نوحه تبديل می شود و در نوحه ها نيز ردپايی از آثار هيپ هاپ و تکنو يافت می شود و در نهايت آنچه بر جا می ماند ملغمه بی محتوايی است که زمينه تاريخی از آن به کلی حذف گرديده است. در حقيقت حضور در چنين کارناوالی ، نوعی فرصت را غنيمت شمردن است. اين کارناوال عرصه شادی است. عزا ؟ حرفش را هم نزنيد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 12:48  توسط نيما  | 

لبه پريده فنجان

 

کولاژ: هدايت ، ناصرخسرو و ديوانگی

 

1- گاهی اوقات از سر اجبار يا آنچه که " رودربايستی " می خوانيمش ، وظايفی بر عهده آدم گذاشته می شود که انجام دادنشان چيزی جز رفع تکليف نمی تواند باشد. چندی پيش بود که همکاری از من خواست برای پسرش " تحقيقی " انجام دهم.- بماند که اين واژه " تحقيق " بی گمان چيزی غير از آن تحقيقی است که عرف بين المللی است و همگان بر سر ارج نهادن بر آن توافق دارند – موضوع آن بود که معلم آن پسربچه از آنها خواسته بود " تحقيقی " در مورد يک نام آور ايرانی ادبيات انجام دهند. اين " نام آورادبيات " هرکسی می توانست باشد. نمی دانم چرا آن وقت که مسئوليت اين کار به من محول شد ، ناخودآگاه و خيلی برق آسا صادق هدايت به ذهنم آمد. در گشت و گذار نه چندان مسئولانه ام در فضای وب ، به دفتر هدايت رسيدم و کوتاه آنکه بالاخره مجموعه ای جمع آوری شد و اين تکليف اجباری " رفع " شد. مدت ها بود که ، کتاب هايی از مجموعه آثار هدايت در کتابخانه ام وجود داشت. کتاب هايی که از کارتن هايی قديمی در اتاق زير شيروانی خانه مادربزرگ بی خبر به امانت برده بودم. چاپ کتاب ها قديمی است، کاغذهايش به زردی می زند و بوی کهنگی می دهند.همان وقت ها آنها را خوانده بودم. اتفاق خاصی برايم رخ نداده بود؛ به سادگی خوانده بودم و گذشته بودم. اما اين مسئوليت اجباری کششی مرموزانه در من ايجاد کرد. اين بار آن اتفاق خاص رخ داد. خواندم و نتوانستم بگذرم.

در لابه لای خطوط داستان ها ، نشان از جرقه هايی نبوغ آسا ديده می شود. درک گسترده او از مناسبات حاکم ، شگفت انگيز است. گاهی چنان کثافت حاکم را زيرو رو می کند که به طرز مبهوت کننده ای مشمئز کننده است. ريا کاری عميق جماعت ايرانی در پوشش مذهب و خرافه پرستی در کنار لحظات تلخی از روابط انسانی ، بخشی از آن چيزی را تشکيل می دهند که دوست دارم " خود آزاری دوست داشتنی " بناممشان. ردپای اين خصوصيات هنوز هم عميقا ديده می شود. حال گيرم کمی مدرن تر.

2- مدتی است « ديوانگی » به واژه محبوبم تبديل شده است. ديوانگی ، به معنای گذر آگاهانه از محدوديت های اجتماعی موجود.

مسافرتی حداقل دو هزار دويست فرسنگی ( چيزی بيش از سيزده هزار کيلومتر ) برای کسی که بيش از 900 سال پيش زندگی می کرده است بدون شک او را واجد شرايط « ديوانگی » به همين معنا می کند. ناصر خسرو ديوانه بود.

کشف شخصی من از او ، باز به يک تصادف بر می گردد. مسافرت مادر، دعوت برای شام از سوی يکی از اقوام – احتمالا برای آنکه از گشنگی نميريم – و نگاهی کنجکاوانه به کتابخانه.

در ابتدای اين کتاب نقشه ای از مسير سفر آمده است. نيم نگاهی بر آن نقشه خود به معنای ديوانگی است. از بلخ تا مکه.

از او بخوانيد:

شبی در خواب ديدم که يکی مرا گفتی : « چند خواهی خوردن از اين شراب که خرد از مردم زايل کند ؟ اگر بهوش باشی ، بهتر .» من جواب گفتم که « حکما جز اين چيزی نتوانستند ساخت که اندوه دنيا کم کند. » جواب داد که « بيخودی و بيهوشی راحتی نباشد. حکيم نتوان گفت کسی را که مردم را به بيهوشی رهنمون باشد، بلکه چيزی بايد طلبيد که خرد و هوش را بيفزايد. » گفتم که « من اين از کجا آرم ؟ » گفت : « جوينده يابنده باشد. » و پس سوی قبله اشارت کرد و ديگر سخن نگفت.

3- هدايت و ناصرخسرو هر دو ديوانه بودند. شايد زندگی کشف راه های ديوانگی باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 0:20  توسط نيما  | 

لبه پريده فنجان : اول

 

مرد خیلی ناگهانی تصمیم گرفت خودش را بکشد. ما از اینکه چرا آن مرد خیلی ناگهانی تصمیم گرفت خودش را بکشد چیزی نمی دانیم. خیلی هم مهم نیست. چو ن آن مرد خیلی " ناگهانی " تصمیم گرفته بود خودش را بکشد. یک چیز دیگر را هم نمی دانیم . اینکه چرا آن مرد قرص برنج را انتخاب کرد. انسان های زیادی را ندیده ام که تاگهانی تصمیم به خودکشی گرفته باشند. شاید اصولا اگر آدم خیلی ناگهانی تصمیم به خودکشی بگیرد قرص برنج را انتخاب کند. آن مرد قرص برنج را خورد. یعنی بلعید. مرد همانطور که خیلی ناگهانی تصمیم گرفته بود خودش را بکشد به همان سرعت هم پشیمان شد. زنش را خبر کرد. تمامی آنچه را که ناگهانی رخ داده بود برایش شرح داد . زن خیلی سریع ( احتمالا خیلی خیلی سریع ) او را به بیمارستان رساند. اینجا باز هم چیز هایی هست که نمی دانیم. مثل اینکه بر آن زن تا حاضر شود چه گذشت و یا آن مرد آن دقایق را چگونه تاب آورد. در بیمارستان ( آ ) پزشک از او پرسید از زمان خوردن قرص چه قدر گذشته است ؟ باز هم نمی دانیم که آن مرد دقیقا چه جوابی داد. ولی پاسخ هر چه بود آنقدری نبود که هنوز مرد را به کام مرگ فرستاده باشد. پزشک توضیح داد که شانس او بسیار کم است ولی اگر می تواند خیلی خیلی سریع خود را به بیمارستان ( ر ) برساند. سریع خود را به بیمارستان ( ر) رساندند. پزشک بیمارستان ( ر ) از او پرسید از زمان خوردن قرص برنج چه قدر گذشته است؟ باز هم نمی دانیم که آن مرد دقیقا چه جوابی داد. ولی پاسخ هر چه بود پزشک او را نشاند و برایش ( احتمالا به آرامی ) توضیح داد که در حقیقت دیگر هیچ کاری نمی توان کرد. آن قدر از زمان خوردن قرص گذشته است که برای بازگشت دیر شده باشد. آن مرد احتمالا نشست ، منتظر ماند و مرد. او جز اندک انسان هایی بود که ورود مرگ را خیلی آگاهانه به انتظار کشید و با هوشیاری تمام زندگی اش را از دست داد.

 

-این یادداشت بر اساس یک ماجرای واقعی نگاشته شده است.

 

-قرص برنج تركيب خطرناكي از فسفيدهاست (فسفيد آلومينيوم) كه جهت جلوگيري از آفت زدگي برنج انبار شده مصرف مي گردد. 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:38  توسط نيما  |