۱- قضيه از يک بی خبری شروع می شود. بی خبری که ناشی از نا آگاهی علمی است. چيزی از اين دست که ما نخواهيم توانست به ماهيت عملکرد يک بيماری دست بيابيم مگر آنکه قلمرو پزشکی را کمابيش شناخته باشيم. اين قضيه آغاز ديگری هم دارد. اين بار چيزی از اين دست که خود قلمرو پزشکی نيز از ابهام مبرا نيست. حوزه ای که بخش عمده ای از استدلال هايش – اگر بتوان نام استدلال نهاد بر آن – بر پايه مشاهدات آماری بنا شده است. نوعی استقرا. يعنی آنکه اگر نشانه هايی به وجود يک بيماری خاص تعبير می گردند به آن دليل است که فراوان نمونه هايی بوده اند که همين نتيجه را به بار آورده اند و اين يعنی آنکه همواره استثنا می تواند وجود داشته باشد. استثنا خط باريکی است که اميد را از قطعيت رنج بار وجود يک بيماری متمايز می کند. خطی بسيار باريک.
2- قضيه از يک بی خبری شروع می شود. بی خبری از آنکه بر سر يکی از بی شمار حلقه های ارتباطی مان چه خواهد آمد. شکل بی رحمانه تر قضيه آن است – اگر وابستگی های عاطفی در آن حلقه ارتباطی چندان پر رنگ نباشد – که بر سر ما به عنوان حلقه ای از اين شبکه در هم تنيده چه خواهد آمد. پيگيری خواسته های فردی و ارضای تمايلات شخصی در غالب موقعيت ها ما را در وضعيتی کور نسبت به ماهيت همبسته حلقه های ارتباطی قرار می دهد. اشکال در يک حلقه ، تعادل شبکه را بر هم می زند و عدم تعادل ، حلقه های ديگر را به تغيير وضعيتی سوق می دهد که تعادل از دست رفته را جبران کند. در اين تغيير وضعيت همواره حلقه هايی وجود دارند که وضعيت تو را نيز تغيير دهند. اين همبستگی تحميلی رنج آور است.
3-قضيه از يک بی خبری شروع می شود. بی خبری از آنکه چگونه گذار بين دو وضعيت کاملا متمايز زنده بودن و مرده بودن در کوچکترين واحد زمانی – اگر چنين چيزی اصلا وجود داشته باشد – رخ می دهد. اين بی خبری اثر دوگانه ای دارد. اثری که دو وضعيت کاملا متمايز خوش بينانه و بد بينانه را خلق می کند. برای تک تک افراد ، فارغ از شبکه های ارتباطی شان و به عنوان واحد هايی منفرد ، نا آگاهی از زمان مرگ به گمانم مترادف با اميد به زندگی است. بی خبری از « کی می رويم ؟ » شکل ديگر « فعلا هستيم » است. هستيم وزندگی می کنيم. برای تک تک افراد اين بار در اتصال با تمام حلقه های ارتباطی شان ، اين بی خبری لرزه می اندازد بر تن گاهی. اينکه اگر فلانی نباشد ، اگر فلانی بميرد ، اگر فلانی کشته شود.