تبليغاتX
موج های لرزان چای در فنجان - در ستایش لیز خوردن

اين روزها خيابان های شهرم ، شهرهاشان، ليز است . يعنی خيلی ها ليز می خورند ، همان سر خوردن ، خيلی ها را ديده ام که سر خورده اند خيلی را هم شنيده ام که ليز خورده اند. هوش بالايی نمی خواهد پيش بينی اين موضوع که خيلی های ديگر هم ليز خواهند خورد. حتما همه آنهايی که ليز خورده اند با باسن پايين نيامده اند.  خيلی ها در ميانه راه چرخشی به خود داده اند و با دست پايين آمده اند – در مورد خوش شانسی شان در مورد نشکستن دست هاشان صلاحيت نظر دادن ندارم – خيلی ها هم همين که يک پايشان هوا رفت نمی دانم چه شد که نيافتند . خيلی ها آن را خواست خدا خواهند دانست ، خيلی ها ترکيب غريب و نافهميدنی عوامل محيطی که اگر گوشه ايش می لنگيد مغزها بود تا الان که ضربه آلود شده بود – ملتفت هستيد که به نظريه اثر پروانه ای اشاره می کنم – خيلی ها هم که اصلا انگار هيچ ، هيچ اتفاق نيافتاده است، می گذرند و دو قدم آن طرف تر ليز که خوردند اگر دست داد می گويند شانس آوردم لگنم نشکست.

نه فقط اين روزها که گاه و بی گاه ، امروز و هر روز گونه ها ليز است. سرسره بازی اشک است بی دغدغه با باسن پايين آمدن و لگن شکستن و پيری و پوکی استخوان و جوش نخوردن و آبرو ريزی و ضايع بازی – اين آخری را آورده ام که نمونه ای باشد اين متن از نثر مدرن .

ليز را نبايد حتما در خيابان آغشته به برف چند روزه که حالا ديگر يخی شده است خورد . ليز را می شود سر و ته بر روی مبل با مغزی رو به پايين که خون لاجرم می دود درش با مجله ای باز به روی فرش و تلويزيونی که بلندگويش کويتی پور می خواند و صفحه اش تبليغ سينه بند – سوتين – بزرگ کننده و کوچک کننده و فرم دهنده سينه و نمی دانم چه چيز ديگر که باسن را هم فرم می دهد زير نويس می کند – تصادف حيرت آور آن است که شايد اين نمی دانم چه چيز فرم دهنده باسن به کار آنهايی می آمد که با باسن زمين خورده اند در اين روزهای مملو از ليز و حيرت آورتر آن است که بعضی ها همچنان لق لقه زبان می کنند که از زندگی روزمره که نمی شود به خدا رسيد آقا- خورد.

آندری گرز و همسرش دورين گرز – که هردو نام مستعار است – با نام های اصلی ژرارد هرست و دورين نمی دانم چه را هفت جد پيش از من هم نمی شناخته است. اما وقتی قادر باشی سر و ته روی مبل با مجله ای باز بر روی فرش ليز بخوری حتما جزء آن جد هايی خواهد بود که بعدها بگويند از هفت جدشان يکی می شناخته اين دو نفر را.

« به زودی 82 ساله می شوی. شش سانتی متر آب رفته ای و بيش از 48 کيلو نداری. با اين وصف هنوز زيبا ، باوقار و خواستنی هستی و بيش از هميشه دوستت دارم. ». در هنگام نوشتن جملات قبل آندری گرز داشت سر می خورد. ليز می خورد سرخوشانه در عشق.

« به پليس خبر دهيد، پا به طبقه بالا نگذاريد.». در هنگام نوشتن جملات قبل که بر روی در ورودی چسبانده شده بود. آندری و دورين احتمالا از سرسره بازی شان دقايقی  و شايد هم ساعاتی گذشته بود.

دورين سرطان داشت. در حال احتضار بود يعنی داشت می مرد. يعنی گويا علم پزشکی پيش بينی کرده بود که چيزی نمانده است به آن. آن يعنی مرگ.

دورين فيلسوف بود. همنشين ژان پل سارتر بود – اين قسمتش به من ربطی ندارد البته - . ليز خورد آگاهانه. با يکديگر ليز خوردند. با دورين که از فرط عشق به او با يکديگر خودکشی کردند. سرسره بازی آخر.

وقتی که ليز می خوردند آندری 85 ساله بود و دورين 84 ساله.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 0:53  توسط نيما  |